بازم سلام به همه دوستای مهربون که همیشه لطفشون شامل حالمه.
بالاخره بعد تعطیلات برگشتیم بابل و دوباره روز از نو روزی از نو،فقط 3ماه مونده بعدش دیگه از هم جدا میشیم.
خدایی سخته ها،2سال با این بچه ها زندگی کردم،با هم گفتیم با هم گریه کردیم با هم خندیدیم با هم گشتیم با هم شیطونی کردیم....واقعاً این 2سال جزء بهترین سالهای عمرم بوده روزایی که فکر نکنم دیگه برگردن.انشالله یه روز که وقت کنم روزایی رو که با هم گذروندیم براتون تعریف میکنم،دلم میخواد اون خاطرات رو یه جا ثبت کنم تا داشته باشمشون،شاید اونجا اینجا باشه.معمولاً آدم دفتر خاطراتشو نمیده کسی بخونه اما من دوست دارم خاطراتمو بنویسم تا بخونیدش شاید یه جاهاییش واسه اونایی که تازه وارد این شرایط میشن به عنوان یه تجربه یا پیش زمینه برای زندگی دانشجویی،خوب باشه.
چند شب پیش با حسین (دوست پسر غزال) رفتیم بابلسر،جاتون خالی شام الویه درست کردیم و کنار دریا خوردیمش، واقعاً بهمون خوش گذشت و انقد که حتی به چیزای بیخود هم میخندیدم،تو راه برگشت صحبت از گذشته و عشقو این چیزا شد و یهو حالو هوای من رفت تو گذشته و یه سکوتی تو ماشین حاکم شد که همون موقع مرتضی پاشایی شروع کرد به خوندن بغض من و بعد غزال ترکید و هدا و حسین هم بغضشون رو نگه داشتن،خلاصه یه لحظه جو غم حاکم شد...اینم آهنگش بود:
یکی هست تو قلبم،که هر شب واسه اون مینویسمو اون خوابه
نمیخوام بدونه واسه اونه که قلب من اینقده بی تابه
یه کاغذ،یه خودکار،دوباره شده همدم این دل دیوونه
یه نامه که خیسه،پر از اشکه و کسی بازم اونو نمیخونه
یه روز همینجا،توی اتاقم،یه دفعه گفت داره میره
چیزی نگفتم،آخه نخواستم دلشو غصه بگیره
گریه میکردم،درو که میبست،میدونستم که میمیرم
اون عزیزم بود،نمیتونستم جلوی راشو بگیرم
میترسم یه روزی برسه که اونو نبینم،بمیرم تنها
خدایا کمک کن نمیخوام بدونه دارم جون میکنم اینجا
سکوت اتاقو داره میشکنه تیک تاک ساعت رو دیوار
دوباره نمیخوام بشه باور من که دیگه نمیاد انگار
یه روز همینجا،توی اتاقم،یه دفعه گفت داره میره
چیزی نگفتم،آخه نخواستم دلشو غصه بگیره
گریه میکردم،درو که میبست،میدونستم که میمیرم
اون عزیزم بود،نمیتونستم جلوی راشو بگیرم
یکی هست تو قلبم،که هر شب واسه اون مینویسمو اون خوابه
نمیخوام بدونه واسه اونه که قلب من اینقده بی تابه
یه کاغذ،یه خودکار،دوباره شده همدم این دل دیوونه
یه نامه که خیسه،پر از اشکه و کسی بازم اونو نمیخونه.....
بهترین آرزوهارو براتون دارم.
سال نو مبارک....
سلام به همه و با عرض معذرت از غیبت طولانیم....
راستی عیدتون مبارک،البته فکر کنم آخرین نفریم که تبریک میگم.اما امیدوارم سال خیلی خیلی خوب و سرشار از موفقیت داشته باشید.٨٩ هم گذشت در کل سال بدی نبود من که راضی بودم و واقعا بهم خوش گذشت امیدوارم 90 هم همونطور باشه.سالی بود که خیلی خاطرات قشنگی توش داشتم خاطرات دوران دانشجویی که مطمئنم هیچوقت تکرار نمیشه.
امیدوارم امسال هم واسه همه دوستای گلم سال خوبی باشه.
خیلی دلم میخواست همه خاطراتمو بنویسم اما واقعا وقتشو نداشتم.خاطراتی که با دوستای گلم،هم خونه ای های نازم هدا و غزاله و ملیکا داشتم و دوستایی مثه علی،علیرضا،حسین،مهدی،اشکان و .... که برا همشون آرزوی موفقیت دارم و امیدوارم تو این سال جدید هم عروس شن هم دوماد.(واای چه شود چقدر عروسی)
اینم چندتا جمله از دکتر شریعتی:
دوست داشتن از عشق برتر است. عشق در دریا غرق شدن است و
دوست داشتن در دریا شنا کردن...
از عشق هر چه بنوشیم سیراب می شویم، از دوست داشتن هر چه
بیشتر ، تشنه تر...
چقدر حقیرند مردمانی که نه جرات دوست داشتن دارند ،نه اراده
دوست نداشته ،نه لیاقت دوست داشته شدن ونه متانت دوست نداشته
شدن، با این حال مدام شعر عاشقانه می خوانند ...
عشق موجودی نیست که آن را بیابند، عشق یک هنر است؛ باید آن را
آموخت و آن را آفرید...
عشق چه آسمانی باشد چه زمینی، عاقبتش به طرف خدا است ...
عشقی که به ازدواج منجر می شود ، جوششی است که در آستانه در
فرو می نشیند. ازدواجی که به عشق منجر می شود ؛ این عشق
راستین جاودانه است ، این عشق است...!
دو قلب ، عشقی را به سنگینی همه عالم ، به بلندی همه ی آسمان ها
، به کشش همه ی کهکشان ها و به گرمی و روشنی همه ی آفتاب ها
در خود می کشند . چه سخت ! چه لذت بخش! چه بی تاب ! در خیال
نمی گنجد...
آن جا که عشق فرمان می دهد ، محال سر تسلیم فرود می آورد ...
عشق حیرت و گریز و بی تابی یک دورافتاده است برای پیوستن ،
برای تجدید اتصال ...
ایمان هر چه پنهان تر است ، پاک تر است و عشق هر چه در پناه
کتمان مخفی تر است ، زلال تر است ...
عشق می تواند جانشین همه نداشتن ها بشود.
ایمان بی عشق اسارت در دیگران و عشق بی ایمان اسارت در خود
است ...
مردان در مسیر عشق به وسعت نامتنهی نامردند گدایی عشق می کنند تا زمانی که به تسخیر قلب زن مطمئن نیستند، اما ... همین که مطمئن شدند؛ نامردی را در حد مردانگی انجام می دهند ...
نمیدونم این چه حسیه؟
نمیدونم این چه حسیه که خدا تو وجود آدما گذاشته؟هیچوقت هیچکس نمیتونه تعریفش کنه،خودت باید تجربه ش کنی....حسی که یه لحظه بوجود میاد و همیشه تو قلبت جا خوش میکنه و بیرون برو هم نیست.هیچ جوره هم ولت نمیکنه.اونوقته که دیگه واسش غرور رو میذاری کنار.اون آدم مغروری که واسه دیگران هستی واسه اون نیستی و نمیتونی باشی!!!همه چیت میشه اونی که تو قلبت خونه کرده...
خودت همه چیز رو خوب میفهمی،به خودتم میگی که هرچی بهش نزدیکتر شم رسواتر میشم،پس سعی میکنی ازش فاصله بگیری!!اما نمیتونی یعنی نمیشه.پس مجبور میشه تظاهر کنی،تظاهر کنی که نسبت بهش بی اعتنایی...اما تا کی میتونی دووم بیاری،آخه دلت هی بهونه میگیره...اونوقته که میفهمی تو هر زمان و هر جای دنیا و پیش هرکی هم باشی بازم همون حس تو وجودت جون داره.اگه بعد چند سال بازم ببینیش بازم قلبت مثه همون روزای اول میتپه،همونطوری دستات یخ میشه و نفسات کوتاه تر....هیچکس هم نمیفهمه تو دل تو چی داره میگذره....
این حس اذیتت میکنه اما حست قشنگه،پاکه،همین پاکیشم هست که تورو اینطوری پای بند خودش کرده.
ای خدا این چه حسیه؟
من دلم تنگ کسیست که به دلتنگی من می خندد
باور عشق برایش سخت است ...
ای خدا باز به یاری نسیم سحری
می شود آیا باز دل به دل نازک من بربندد ...
قدرت عشق
استادی از شاگرداش پرسید:
چرا مردم وقتی که خشمگینن صداشون رو بلند میکنن و سر هم داد میکشن؟
شاگردا فکر کردن و یکی از اونها گفت:
چون در اون لحظه آرامش و خونسردیمون رو از دست میدیم.
استاد گفت:اینکه آرامشمون رو از دست میدیم درست اما چرا با وجودی که طرف مقابل کنارمونه داد میزنیم؟
آیا نمیشه با صدای ملایم صحبت کرد؟چرا وقتی که عصبانی هستیم داد میزنیم؟
شاگردا هرکدوم جوابایی دادن اما جواب هیچکدوم استاد رو راضی نکرد.
سرانجام اون اینطور توضیح داد:
وقتی که دو نفر از دست هم عصبانین قلباشون از هم فاصله میگیره،اونا برای اینکه فاصله رو جبران کنن مجبورن که داد بزنن.
هرچی میزان عصبانیت بیشتر،این فاصله بیشتر و اونا مجبورن صداشون رو بیشتر کنن!
بعد استاد پرسید:
وقتی دو نفر عاشق هم دیگه ن چه اتفاقی میافته؟اونا سر هم داد نمیزنن،بلکه به آرومی با هم صحبت میکنن،چرا؟
چون قلباشون خیلی بهم نزدیکه.فاصله قلباشون خیلی کمه....
استاد ادامه داد:
وقتی که عشقشون به همدیگه بیشتر شد چه اتفاقی میافته؟
اونا حتی حرف معمولی هم با هم نمیزنن و فقط در گوش هم نجوا میکنن و عشقشون باز هم به هم دیگه نزدیکتر میشه.
سرانجام حتی از نجوا کردن هم بی نیاز میشن و فقط به همدیگه نگاه میکنن.این وقتیه که دیگه هیچ فاصله ای بین قلبای اونا باقی نمونده باشه.
.....
عجب روزگاریه!!!خیلی اعصابم خرده...از خودم بدم میاد،دیروز یه اتفاقی افتاد که نباید میافتاد،کاش میشد دوباره برگشت به دیروز،کاش میشد جبران کرد،کاش آدم بتونه وقتی عصبانیه جلو خودشو بگیره....نمیدونم چی شد؟نمیدونم چرا اینار نتونستم مثه همیشه جلو عصبانیتمو بگیرم،شنیدین میگن در طول شبانه روز یک ثانیه آدم خر میشه(البته ببخشید از این لفظ استفاده کردم)،آره...دیروز یه ثانیه خر شدمو ثانیه بعدش پشیمون.ای خدااااااااااا....
دیروز از بابل با بچه ها برگشتیم.تو راه خیلی خوش گذشت،اصلاّ این هفتۀ اخیر جز بهترین روزها و خاطرات زندگیم بود،کاش انقد زود تموم نمیشد.کاش میشد زمان رو نگه داشت،کاش کاش کاش....
آی خدا دلگیرم ازت،آی زندگی سیرم ازت........
گلایه...
دلم گرفته از زمونه....چرا عشق انقد کثیف شده؟چرا هیچکس آدمو به خاطر خودش نمیخواد؟ مخصوصاً وقتی اسم دانشجو روت میخوره،وقتی میفهمن دانشجوی شهرستانی و بزرگترت بالا سرت نیست اونوقت دیدشون عوض میشه....
چند وقت پیش دایی و زندایی یکی از دوستام که همخونه ایمه اومده بودن و کلی واسمون از این جامعه و کثافت کاریاش میگفتن.حرف جالبی زد حرفی که مطمئناً حرف خیلیاس.
میگفت جامعه انقد خراب شده که وقتی یکی میخواد خوش تیپ و رو مد باشه به چشم یه آدم فاسد دیده میشه.بابا آقایی که تو ماشین فلان مدلت نشستی و خیابونارو بالا پایین میکنی چرا جلو پای هر آدم خوش تیپی میرسی بوق میزنی؟مگه همه خرابن؟یکی میخواد شیک بگرده چرا کاری میکنید که آدم از این فرهنگو مردم متنفر میشه؟
یا جوونی که با یه دختری دوست میشی و همین که بینتون حرف ازدواج میشه فرداش میگی ما دیگه باید با هم راحت باشیمو.....آخه چه تضمینی وجود داره که به هم برسید؟آخه چرا در صورتی که یه دختر اگه نیازهای دوست پسرش رو برآورده نکنه عشقشون میشه جهنم؟یعنی همه زندگی و عشق و دوست داشتن رسیدن به اون نیازای لعنتیه؟؟؟
چرا پسرا میخوان یه دختر شیش دنگ واسه خودش باشه اما خودش شیش دنگ نمیتونه واسه کسی باشه؟متنفرم از این جمله که همه پسرا در جواب همیشه میگن: آخه ما پسریم با شما دخترا فرق داریم!!!
اگه در جواب خواستتون نه بشنوید میرید سراغ یکی دیگه(چیزی هم که تو جامعه ما زیاده آدم خرابه) اما چرا این تو کته هیچکدومتون نمیره که اگه یه روزی تو پول و ماشین آنچنانی نداری طرفت حق نداره با داشتن تو بره دنبال یکی که واسش خرج کنه.
میدونم الآن خیلیاتون میگید دخترا نامردن عقده ای هستن آهن پرستن اما اینا همه حرفه یه کم منطقی فکر کنید.نمیگم همه نامردیا از جانب پسراس تاااا.نه اما قبول کنید بعضی وقتا بی انصافید و فقط خودتونو میبینید.
از آقایون کی جواب قانع کننده داره مارو قانع کنه؟
زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکوئیت نیز خرید و بر روی یک صندلی نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.
مردی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه میخواند. وقتی که او نخستین بیسکوئیت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم یک بیسکوئیت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت. پیش خود فکر کرد : بهتر است ناراحت نشوم. شاید اشتباه کرده باشد.
ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکوئیت برمیداشت، آن مرد هم همین کار را میکرد. اینکار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمیخواست واکنشی نشان دهد. وقتی که تنها یک بیسکوئیت باقی مانده بود، پیش خود فکر کرد : حالا ببینم این مرد بیادب چکار خواهد کرد؟ مرد آخرین بیسکوئیت را نصف کرد و نصف دیگرش را خورد. این دیگه خیلی پرروئی میخواست! زن جوان حسابی عصبانی شده بود.
در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن کتابش را بست، چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتی داخل هواپیما روی صندلیاش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه بیسکوئیتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!
خیلی شرمنده شد! از خودش بدش آمد ... یادش رفته بود که بیسکوئیتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود. آن مرد بیسکوئیتهایش را با او تقسیم کرده بود، بدون آن که عصبانی و برآشفته شده باشد!
اینم یه جور از حق خود گذشتنه،کدوم ما تو زندگیمون حاضریم از حق خودمون بگذریم؟کدوممون حاضریم حقمونو با یکی دیگه تقسیم کنیم؟
این ترم با بچه ها خونه گرفتیم و دیگه خوابگاه نیستیم.خوش میگذره اما خب یه وقتایی هم دلمون میگیره،مثه امشب.
دلم میخواد با یکی حرف بزنم اما گیر اون حالو هوایی افتادم که نمیدونم چی باید بگم؟بیخیال......
امروز با بچه های یونی صحبت این بود که تا ترم سنگین نشده یه اردو بریم،حالا تا ببینیم چی میشه؟خلاصه روزگار ما هم اینجوری داره میگذره.اما از امروز بارون شروع شد.عااااااااااااشق بارونم،عجب حالو هوایی داره این بارون.........
سلام به همه دوستای گلم امیدوارم سال تحصیلی جدید خوبه خوب باشه. ما هم که برگشتیم بابل تا انشالله این یک سال هم تموم شه و به امید خدا برم واسه ارشد. راستی از همه دوستا معذرت میخ.ام که دیر به دیر بهشون سر میزنمو جواب محبتاشونو میدم. آخه خونمون از اینترنت و دسترسی بهش خبری نیست و از طرفی هم دیر به دیر میام نت.خلاصه به بزرگی خودتون ببخشید. ........ این روزا هم خدارو شکر میگذره،دیگه دست از اعتراض کشیدم پس باید بگم خدارو شکر خوب میگذره. یه روز که وقت کنم میام میشینم کلی حرف دارم.
کفر نمیگویم
عاشق نوشته های دکتر علی شریعتیم.واقعاً وقتی میخونم سیر نمیشم.حالا شما متن زیر و که از دکتر شریعتیه گوش کنید:
|
خدایا کفر نمیگویم، پریشانم، چه میخواهی تو از جانم؟! مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی. خداوندا! اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی لباس فقر پوشی غرورت را برای تکۀ نانی به زیر پای نامردان بیاندازی و شب آهسته و خسته تهی دست و زبان بسته به سوی خانه باز آیی زمین و آسمان را کفر میگویی، نمیگویی؟!
اگر در روز گرما خیز تابستان تنت بر سایۀ دیوار بگشایی لبت بر کاسهی مسی قیر اندود بگذاری و قدری آن طرف تر عمارتهای مرمرین بینی و اعصابت برای سکهای اینسو و آنسو در روان باشد زمین و آسمان را کفر میگویی نمیگویی؟!
اگر روزی بشر گردی ز حال بندگانت با خبر گردی پشیمان میشوی از قصۀ خلقت، از این بودن، از این بدعت. خداوندا تو مسئولی. خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است، چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است. |
رسم عاشقی
پیرمردی بر قاطری بنشسته بود و از بیابانی می گذشت . سالکی را بدید که پیاده بود
پیرمرد گفت: ای مرد به کجا رهسپاری؟
سالک گفت: به دهی که گویند مردمش خدا نشناسند و کینه و عداوت می ورزند و زنان خود را از ارث محروم می کنند.
پیرمرد گفت: به خوب جایی می روی!
سالک گفت: چرا؟
پیرمرد گفت: من از مردم آن دیارم و دیری است که چشم انتظارم تا کسی بیاید و این مردم را هدایت کند.
سالک گفت: پس آنچه گویند راست باشد؟
پیرمرد گفت: تا راست چه باشد.
سالک گفت: آن کلام که بر واقعیتی صدق کند.
پیرمرد گفت: در آن دیار کسی را شناسی که در آنجا منزل کنی؟
سالک گفت: نه
پیرمرد گفت: مردمانی چنین بدسیرت چگونه تو را میزبان باشند؟
سالک گفت: ندانم
پیرمرد گفت: چندی میهمان ما باش. باغی دارم و دیری است که با دخترم روزگار می گذرانم.
سالک گفت: خداوند تو را عزت دهد اما نیک آن است که به میانه مردمان کج کردار روم و به کار خود رسم.
پیرمرد گفت: ای کوکب هدایت شبی در منزل ما بیتوته کن تا خودت را بازیابی و هم دیگران را بازسازی.
سالک گفت: برای رسیدن شتاب دارم.
پیرمرد گفت: نقل است شیخی از آن رو که خلایق را زودتر به جنت رساند آنان را ترکه می زد تا هدایت شوند. ترسم که تو نیز با مردم این دیار کج کردار آن کنی که شیخ کرد.
سالک گفت: ندانم که مردم با ترکه به جنت بروند یا نه؟
پیرمرد گفت: پس تامل کن تا تحمل نیز خود آید. خلایق با خدای خود سرانجام به راه آیند.
پیرمرد و سالک به باغ رسیدند. از دروازه باغ که گذر کردند، سالک گفت: حقا که اینجا جنت زمین است. آن چشمه و آن پرندگان به غایت مسرت بخش اند.
پیرمرد گفت: بر آن تخت بنشین تا دخترم ما را میزبان باشد.
دختر با شال و دستاری سبز آمد و تنگی شربت بیاورد و نزد میهمان بنهاد. سالک در او خیره بماند و در لحظه دل باخت. شب را آنجا بیتوته کرد و سحرگاهان که به قصد گزاردن نماز برخاست پیر مرد گفت: با آن شتابی که برای هدایت خلق داری پندارم که امروز را رهسپاری.
سالک گفت: اگر مجالی باشد امروز را میهمان تو باشم.
پیرمرد گفت: تامل در احوال آدمیان راه نجات خلایق است. این گونه کن.
سالک در باغ قدمی بزد و کنار چشمه برفت. پرنده ها را نیک نگریست و دختر او را میزبان بود. طعامی لذیذ بدو داد و گاه با او هم کلام شد. دختر از احوال مردم و دین خدا نیک آگاه بود و سالک از او غرق در حیرت شد. روز دگر سالک نماز گزارد و در باغ قدم زد پیرمرد او را بدید و گفت: لابد به اندیشه ای که رهسپار رسالت خود بشوی.
سالک چندی به فکر فرو رفت و گفت: عقل فرمان رفتن می دهد اما دل اطاعت نکند.
پیر مرد گفت: به فرمان دل روزی دگر بمان تا کار عقل نیز سرانجام گیرد.
سالک روزی دگر بماند.
پیرمرد گفت: لابد امروز خواهی رفت, افسوس که ما را تنها خواهی گذاشت.
سالک گفت: ندانم خواهم رفت یا نه، اما عقل به سرانجام رسیده است. ای پیرمرد من دلباخته دخترت هستم و خواستگارش.
پیرمرد گفت: با اینکه این هم فرمان دل است اما بخردانه پاسخ گویم.
سالک گفت: بر شنیدن بی تابم.
پیرمرد گفت: دخترم را تزویج خواهم کرد به شرطی.
سالک گفت: هر چه باشد گردن نهم.
پیرمرد گفت: به ده بروی و آن خلایق کج کردار را به راه راست گردانی تا خدا از تو و ما خشنود گردد.
سالک گفت: این کار بسی دشوار باشد.
پیرمرد گفت: آن گاه که تو را دیدم این کار سهل می نمود.
سالک گفت: آن زمان من رسالت خود را انجام می دادم اگر خلایق به راه راست می شدند و اگر نشدند من کار خویشتن را به تمام کرده بودم.
پیرمرد گفت: پس تو را رسالتی نبود و در پی کار خود بوده ای!
سالک گفت: آری.
پیرمرد گفت: اینک که با دل سخن گویی، کج کرداری را هدایت کن و بازگرد آنگاه دخترم از آن تو.
سالک گفت: آن یک نفر را من برگزینم یا تو؟
پیرمرد گفت: پیری است ربا خوار که در گذر، دکان محقری دارد و در میان مردم کج کردار، او شهره است.
سالک گفت: پیرمردی که عمری بدین صفت بوده و به گناه خود اصرار دارد چگونه با دم سرد من راست گردد؟
پیرمرد گفت: تو برای هدایت خلقی می رفتی.
سالک گفت: آن زمان رسم عاشقی نبود.
پیرمرد گفت: نیک گفتی. اینک که شرط عاشقی است برو به آن دیار و در احوال مردم نیک نظر کن، می خواهم بدانم چه دیده و چه شنیده ای؟
سالک گفت: همان کنم که تو گویی.
سالک رفت، به آن دیار که رسید از مردی سراغ پیر مرد را گرفت.
مرد گفت: این سوال را از کسی دیگر مپرس.
سالک گفت: چرا؟
مرد گفت: دیری است که توبه کرده و از خلایق حلالیت طلبیده و همه ثروت خود را به فقرا داده و با دخترش در باغی روزگار می گذراند.
سالک گفت: شنیده ام که مردم این دیار کج کردارند.
مرد گفت: تازه به این دیار آمده ام، آنچه تو گویی ندانم. خود در احوال مردم نظاره کن.
سالک در احوال مردم بسیار نظاره کرد. هر آن کس که دید خوب دید و هر آنچه دید زیبا. برگشت دست پیرمرد را بوسید.
پیرمرد گفت: چه دیدی؟
سالک گفت: خلایق سر به کار خود دارند و با خدای خود در عبادت.
پیرمرد گفت: وقتی با دلی پر عشق در مردم بنگری، آنان را آن گونه ببینی که هستند نه آن گونه که خود خواهی.
*****************************
راستی متاسفانه تموم نوشته های قبلی وبلاگم یعنی از سال86 تا حالا حذف شده و تو صفحه وبلاگ نمیادL
سلام
نمیدونم چرا یهو به سرم زد و بعد از یک سال و دو ماه برگشتم و خواستم که آپ کنم.
راستش نمیدونم از چی باید بگم اما حس میکنم یه کمی از حال و هوای وبلاگم و اون نوشته های قبلی و دنیای عاشقی فاصله گرفتم.
یادمه اون اوایل که مینوشتم یه دوستی بهم گفت عشقت قشنگه اما مواظبش باش!
اون موقع سرم داغ بود نمیفهمیدم چی گفته حتی معنی حرفشم نفهمیدم!!!اما الآن حس میکنم که دارم درکش میکنم.دارم میفهمم که میخواسته بهم بگه همیشه عشق وجود نداره این عشقایی که ما میبینیم یکی دو روز است،انگار تاریخ مصرف داره!!!بگذریم....یه مدتیه که اوضاع و روزگار سخت میگذره اما دیگه واسم هیچی مهم نیست بذار بگذره.روزگار سخت میگذرونه منم دارم میگذرونمش،ببینیم کدوم از پا در میاد؟
دلم واسه اینجا یه ذره شده بود.برگشتم تو دنیای نت اما این بار بی هدفم،یعنی نیومدم دردامو بنویسم و همه هم بیان و دل داریم بدن،اومدم که خاطراتم رو ثبت کنم.اومدم که حرف بزنم واسه آدمایی که منو نمیشناسن،واسه خودم بنویسم.اینجا واسه من حکم یه دفترچه خاطرات رو داره،دفترچه ای که شاید نگه داشتنش تو دنیای واقعی سخته و آدم دلش میخواد اون دفترچه همیشه یه جا بمونه تا آدمایی که میشناسنت نتونن بخونن و از دلت سر در بیارن(هر چند این دفترچه خاطراتمم هم پیش خیلیا لو رفته)اما چون دوسش دارم نخواستم ولش کنم،خود اینجا هم واسم دنیای خاطره س.خیلی وقت بود نیومده بودم،وقتی صفحه ش رو باز کردم بوی تموم خاطراتش رو از روز اول تا همون آخرین پست حس کردم.
بیخیال.......
بذارید یه کم از خودم بگم.خوشبختانه یا متأسفانه (نمیدونم کدومش رو باید بگم)دانشگاه بابل قبول شدم و دارم دوره کارشناسی رو اونجا میگذرونم.(یه 2سالی رو مهمون بابلی ها هستم.)دوستای جدید،زندگی جدید،شهر جدید،آدمای جدید و کلی تجارب جدید داشتم که از هرکدومشون هزاران درس گرفتم(گفتم دانشجوی بابلم که بدونید اگه یه وقت نتونستم جوابی بدم و یا نتونستم محبتی رو جبران کنم بدونید که یه دانشجوی بدبخت که تو شهر غریبه وقت زیاد و دسترسی زیادی به نت نداره،پس پیشاپیش معذرتم رو میخوام).
راستی دلم واسه خیلی از دوستای قدیمی تنگ شده،تنها کسی که ازش باخبرم الهام مهربونمه که هیچوقت و تو هیچ شرایطی تنهام نذاشته و میخوام ازش تشکر کنم و از همینجا روی ماهش رو ببوسم.
دیگه نمیدونم چی باید بگم انگار یه کمی نوشتن رو فراموش کردم!!!!
پیشاپیش سال نو رو به همتون تبریک میگم،88با همه خاطرات قشنگی که تو نیمسال اول و خاطرات تلخی که تو نیمسال دومش داشت داره تموم میشه،واسه همتون بهترین هارو آرزومندم.
عاشقی بود به اسم دریا و معشوقی بود به اسم ساحل.دریا همیشه در تلاطم بود تا هر طوری که شده نظر ساحل رو به خودش جلب بکنه و بتونه عشقش رو به ساحل تقدیم بکنه.
ثانیه ها .... دقیقه ها .... ساعت ها .... روزها .... هفته ها .... ماه ها .... سال ها .... قرن ها و هزاران و هزاران و هزاران سال دریا فکر کرد و فکر کرد و تلاش کرد تا بتونه ساحل رو عاشق خودش بکنه . ولی نشد که نشد .
تا اون موقع دریا نمیذاشت که امواج احساسش به ساحل برسن.حتی نمیذاشت ساحل صدای اونارو بشنوه.آخه فکر میکرد ساحل ممکنه دوسش نداشته باشه.ولی یه روز با خودش فکر کرد که برای یک بار هم که شده یه کاری رو امتحان بکنه.به همین خاطر هم تمام عشقش رو به شکل موج های کوچک درآورد و همشون رو به سوی ساحل فرستاد.وقتی ساحل این عشق رو دید و فهمید که دریا چقدر دوسش داره تصمیم گرفت که اون هم عاشقانه دریا رو دوست داشته باشه.ساحل از اون به بعد از دریا خواست که عشقش رو با همون موج ها و صداشون به اون نشون بده.ساحل هم به دریا اجازه داد تا با موج هاش هر شکلیکه میخواد به ساحل بده.برای همینه که دریا همیشه مواجه.و موج عشقیه که دریا نثار ساحل میکنه.هرچقدر این امواج بزرگتر باشند شدت علاقۀ دریا به ساحل بیشتر هست و اونها در حال معاشقه هستند.
ولی متاسفانه آدما فکر میکنن که این مواقع دریا عصبانی هست و فکر میکنن دریا طوفانیه.در حالیکه اصلا اینطور نیست.در ضمن از وقتی که دریا و ساحل عاشق هم شدند تا حالا کسی نتونسته اونارو از هم جدا کنه.
هرجا دریا باشه ساحل هم هست و هر کجا که ساحل باشه دریا هم اونجاست....(به این میگن عشق)
می خوام که عشقت تو دل بمیره
می خوام تا دیگه، تو سر، یادت پایان گیره
چه دعوایی بود... عقل داد می کشید و دل آروم آروم اشک می ریخت.هیچی نظر عقل رو عوض نمی کرد حتی شفافی اشک های دل،چون تصمیمش رو گرفته بود!!! یه پاک کن بزرگ برداشته بود و می خواست اون اسم رو از توی دفتر خاطرات حافظه پاک کنه.
عقل می گفت:دیدی؟؟!! دیدی خیلی زود ما رو فراموش کرد؟
دل اشک ریختنش شدت گرفت
عقل می گفت: دیدی؟؟!! دیدی چه بی رحمانه تو رو شکست؟
دل می گفت: اشکالی نداره، می بخشمش!
عقل عصبانی تر داد زد و گفت:چند بار؟بخشش حدی داره!!
ولی دل دست عقل رو گرفته بود و نمیذاشت که عقل به طرف اون دفتر خاطرات بره.
عقل گفت:به خاطر خودت اجازه بده اون اسم رو از توی اون دفتر خاطرات حافظه پاک کنم و دل رو به گوشه ای هُل داد.
بالاخره اون اسم رو توی اون دفتر پیدا کرد ولی هر چی با پاک کن روش کشید حتی کم رنگ هم نشد...! این چه جوهری بود که باهاش اون اسم رو نوشته بودند؟؟!!!
کم کم اون اسم داشت کم رنگ می شد. عقل فکر کرد داره معجزه می شه، آره شاید معجزه بود چون اون اسم خود به خود داشت کم رنگ تر و کم رنگ تر می شد تا بالاخره اون اسم از توی دفتر خاطرات حافظه محو شد...
عقل از اینکه موفق شده و به خواستش رسیده خوشحال به طرف دل رفت اما هرچی صداش زد دل جواب نداد... آره دل مرده بود اما به چه قیمتی؟؟ به قیمت اینکه عقل به خواستش رسیده؟؟؟!!!!
اینجوریه که عقل به یه غول بی رحم تبدیل شده و دل به یه مظلوم که هیچ کس حرفش رو گوش نمی کنه....
کسی که دلش بمیره باز هم آدم زنده محسوب می شه؟اما زنده بودنش دیگه فایده نداره.
اما ای کاش یه جاهایی دل با عقل همراه میشد و مخالفت نمیکرد،چون اونطوری حتماً به نفعشه.
نوشته:nanaz
این روزا خیلی دلم واسه وبلاگو دوستا تنگ میشه،اما نمیدونم چرا دل و دماغ نوشتن رو ندارم،نمیدونم چمه؟
این ترمم که شروع شده،خیلیم زود شروع شده،حس و حال هیچی رو هم ندارم.
دلم میخواد بنویسم اما نمیدونم از چی بگم؟از چی بنویسم،اصلاً شاید نوشتن یادم رفته!
یه داستان قشنگ واستون مینویسم،امیدوارم خوشتون بیاد،من که خیلی ازش درس گرفتمو هر وقت هر مشکلی واسم پیش بیاد بهش فکر میکنمو اونوقت انرژی میگیرم که بتونم هر چه بهتر مشکلم رو حل کنم:
پر پرواز!
روزی سوراخ کوچیکی تو یه پیله کرم ابریشم ظاهر شد.یکی نشست و ساعتها تقلای پروانه رو برای بیرون اومدنش از سوراخ کوچیک تماشا کرد،ناگهان تقلای پروانه متوقف شد و به نظر رسید که خسته شده و دیگه نمیتونه به تلاشش ادامه بده.اون شخص مصمم شد که به پروانه کمک کنه و با برش یه قیچی سوراخ پیله رو گشاد کرد.پروانه خیلی راحت از پیله خارج شد اما چثه ش ضعیف و بالهاش چروکیده بود.اون شخص به تماشای پروانه ادامه داد.اون انتظار داشت پر پروانه گسترئه و مستحکم بشه و از جثه ش محافظت کنه اما اینطور نشد!
در واقع پروانه ناچار شد همۀ عمرشو رو زمین بخیزه و هیچوقت نتونست با بالهاش پرواز کنه.اون آدم مهربون هیچوقت نفهمید که محدودیت پیله و تقلای پروانه برای خارج شدن از سوراخ پیله رو خدا برای پروانه گذاشته تا بوسیلۀ اون مایعی از بدنش ترشح شه که بعد از خروج از پیله به اون امکان پرواز بده.
گاهی اوقات تو زندگی فقط به تقلا نیاز داریم.اگه خدا مقرر میکرد بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم فلج میشدیم،به اندازۀ کافی قوی نمیشدیم و نمیتونستیم پرواز کنیم،همیشه باید به دیگران متکی میشدیم!
بالاخره امتحانا که واسم شاخ شده بود تموم شد و حالا دیگه باید منتظر نمره ها موند.
احساس میکنم بعد این امتحانا دچار افسردگی دارم میشم،برعکس ترمای قبل که بعد امتحانا میرفتم واسه تفریحو خستگی در کردن این ترم اینطور نیستم،2روز که امتحانام تموم شده و از خونه و تو اتاقم تکون نخوردم.
راستی ازتون میخوام واسه یه دوست گلی که این ترم از رو بدشانسیش فقط نمره دوتا درسش امکان داره پایین شه و همونا هم باعث بشه که مشروط بشه و بعد اخراج دعا کنید،دعا کنید که خدا یه دری روش باز کنه و کمکش کنه که ایشالله این ترمو به خوبی بگذرونه.
اینم یه شعر تقدیم به همۀ اونایی که یه عاشق واقعین و تقدیم به کسی که معنی عشقو خوب درک کرده:
هرجا بودی یادت نره یه عاشقی به یادته
دو چشم منتظر به در همیشه چشم به راهته
هرجا بودی یادت نره یه بیت جا مونده داری
یه هنجره پر از غزل تو غیبت تو ساکته
تو ای عزیز؛
هرجا بودی طنین این صدا بودی
برای زنده بودنم نفس بودی هوا بودی
قدم قدم تو جاده ها دلیل رفتنم شدی
تو خود تنم شدی حتی اگه جدا بودی
هرجا بودی یادت نره یه عاشقی به یادته
دو چشم منتظر به در همیشه چشم به راهته
فقط خیال ناز توست که این سکوت رو میشکنه
دست نجیب تو فقط تار دلم رو میزنه
هرجا بودی یادت نره دلم اسیر خواستنه
وقتی نباشی کاره من روز و شب رو شمردنه
این روزا به خاطر امتحانا کمتر فرصت میکنم بیام نت،با عرض معذرت از همۀ دوستان،امیدوارم نیومدنم رو به پای کم لطفیم نذارید.
خدارو شکر تا حالا امتحانا خوب بوده،امیدوارم همۀ شماهام تو امتحانای پایان ترم موفق بشین.
یه جریانی چند روز پیش اتفاق افتاد که وقتی یادم میوفته تأسف میخورم،تأسف واسه خودم،واسه مردم،واسه آدمایی که ادعای میکنن پر از غیرت و تعصبن.
چند روز پیش رفته بودم خونۀ خالم که یه سری بهشون بزنم،ساعت دور و بر 7:30 یا 8 غروب بود.نشسته بودیم حرف میزدیم که از تو خیابون صدای جیغ یه زنی میومد که فقط داد میزد:مردم کمک!
از پنجره بیرونو نگاه کردیم،چون هوا تاریک بود خیلی قیافه هارو نمیشد تشخیص داد،یه پراید بود که داشت با یه خانومی بکش بکش میکرد و اون خانومم مقاومت میکرد و فقط کمک میخواست،جالب بود همه سراشونو از پنجره هاشون آورده بودن بیرون و فقط نگاه میکردن،چندتا آقا هم نزدیک به صحنه بودن فقط نگاه کردن!تا بالاخره اون آقا خانوم رو با زور سوار ماشین کردو رفت.
واقعاً اعصابم خرد شد،بهم ریختم،حرصم گرفت از آدمایی که ادعا میکنن ایرونین و ایرونی هم پر از غیرته!نمیدونم این چه نوع غیرتی بود که همه فقط واسه تماشا اومده بودن!
از اون روز دلم همش پیش اون خانوم ست،دلم واسش سوخت که از آدمایی کمک خواست که یه کمی غیرت و حس انسان دوستی تو وجودشون نبوده.
اینم یه شعر،امیدوارم خوشتون بیاد:
نیازو تو خودم کشتم
که هرگز تا نشه پشتم
زدم بر چهره ام سیلی
که هرگز وا نشه مشتم
من آن خنجر به پهلویم
که دردم رو نمی گویم
به زیر ضربه های غم
نیوفتد خم به ابرویم
مرا اینگونه گر خواهی
دلت را آشیانم کن
من آن نشکنی هستم
بیا و امتحانم کن
مرا اینگونه گر خواهی
دلت را آشیانم کن
من آن نشکستنی هستم
بیا و امتحانم کن
بین شعرایی که مریم حیدرزاده گفته اینو خیلی دوست دارم،خیلی قشنگ و جالب گفته:
راسته که میگه اگه کسی رو دوست داری نباید بهش بگی،راسته که باید واسه آدما فیلم بازی کنی،اما مگه میشه؟هر آدمی نمیتونه نقش بازی کنه،عاشقا دوست دارن خودشون باشن،حتی اگه قرار باشه بشکنن....
« نه...دل به دل راه نداره »
سوختم و آب شدم به پات، امروز و فردا نداره
خوشت می یاد ببینی، نه؟، کشتن تماشا نداره
قهر می کنی، ناز می کنی،ناز می کشم، آشتی کنی
قصّه که نیست، حقیقته ،دروغ و دعوا نداره
ضرب المثل دروغ می گه، نه...دل به دل راه نداره
عاشقو طردش می کنن، تو هیچ دلی جا نداره
دوره زمونه دورۀ حرفای عاشقونه نیست
صحبتِ پول و شهرته، صحبتی از ترانه نیست
اگه بفهمن عاشقی، همه بهِت بد می کنن
نسبت دیوونه میدن، دستِ تورو رد می کنن
اگه بخوای بجنگی با دستای شومِ سرنوشت
با هرچی آدمک دارن، راهِ تورو سَد می کنن
بفهمه عاشقش شدی، هی با تو بازی می کنه
دیوونه، آزار اونم باز تورو راضی می کنه؟
رفتی کجا در می زنی؟، اون خودیه رات نمی ده
غریبه جای اون باشه مهمون نوازی می کنه
کافیه چیزی بدونه، کارِ تو دیگه مُردَنه
دیگه وظیفت اِسمشو با صد تا "جون" آوردنه
یه بازیِ یه طرفَس که آخرش مشخّصه
همیشه بازنده تویی، سهمِ اونم که بردنه
اگه بگی دوسش داری، اون تورو یادش نمی یاد
فرقی نداره که چِقَد، چه کم بدونه، چه زیاد
باید هنرپیشه باشی تا نقشو خوب بازی کنی
یعنی که وانمود کنی یه جور اَزَش بدت می یاد
عاشق دیگه تو عصر ما هیچ جایی حُرمت نداره
اِنگار کسی نمرۀ خوب واسه شجاعت نداره
شاید یه جوری شده که هیچ آدَمی تو عصرِ ما
برای اِنتخاب شدن، اصلاً لیاقت نداره
رنگِ گُلِ دسته گُلا، فقط رُزِ زرده، همین
عاشقِ هرکس که بِشی، عاقبتش درده، همین
هرکی یه گمشده داره، تمامِ دلخوشیش اینه
اگر یه روز معجزه شه، اگر که برگرده، همین
زمونمون عوض شده، دوره ی نفرینه و جنگ
زیاد شدیم، زیاد شده، آدمِ بدرنگ و دورنگ
قلبِ کوچیکِ عاشِقو با یه اِشاره می شکنه
اون کسی که دوسش داره، با تیرکمون، با چوب و سنگ
تا بدونه عاشقشی میره و پیدا نمی شه
می گی می خوام ببینمت، می گه نه، حالا نمی شه
با هدیۀ تولّدش می خوای یه جوری ببینیش
«می خوای یه جوری بفرست ببخشید امّا» نمی شه
اگر که حدسم بزنی نمی دونی چی کار کنی
عاشقی خُب، مگه می شه از عاشقی فرار کنی؟
فکر می کنی اون بدونه خیلی کارت راحت تره
حتّی تو رویاهات می خوای که اونو بی قرار کنی
هر جور که بود، چه خوب چه بد، آروم شدی
یه کم گذشت و دیدی که مُردی دیگه، حروم شدی
یه روزی چِش وامی کنی که خودتم نمی شناسی
فقط تو آینه می بینی آخرشه، تموم شدی
تو عاشقِ کسی می شی که عاشقِ غریبه هاس
گریه و زاری می کنی می گی امیدت به خُداس
دُرُسته، امّا اون که تو شبا براش زار می زنی
راهش و کارش و دلش، حسابی از شما جُداس
خوش به حالِ معشوقایی که بویی از قدیم دارن
تو اِعتقادشون شُگون، برای یاکریم دارَن
معشوقای زَمونِ ما چون عاشقو بسوزونن
واسه دلِ اون طفلکی یه عالَمه گریم دارَن
ضرب المثل کاش راست بود و دلا به هم یه راهی داشت
اون که واسه تو ماه شده، اِی کاش که روی ماهی داشت
کاش عاشقِ بیچاره ای که بی دلیل اسیر می شه
یه روز یه کاری کرده بود، یه جُرمی یه گُناهی داشت
کاش واسه بیراهۀ دل، یه جا یه راهِ چاره بود
کاش که علاجش عینِ قبل، دعا و اِستخاره بود
کاش واسه هر عاشقی که شبا پیِ ستارشه
تو دنیا محضِ دلخوشی، یک شبِ پُرستاره بود
آی عاشقای بی گناه، ما همه زرد و بی کسیم
تنهاییم عینِ آسِمون، آواره ایم عینِ نسیم
همه باید یاد بگیریم که مثلِ مجنونِ بزرگ
عاشقِ هر کس که بشیم، آخر بِهِش نمی رسیم
ضرب المثل دروغ می گه، نه...دل به دل راه نداره
عاشقو طردش می کنن، تو هیچ دلی جا نداره
سیمرغی روی کوه بلندی با بچه هاش زندگی میکرد.یه سال خشکسالی شد و سیمرغ نتونست هیچ غذایی را برای جوجه هاش پیدا کنه.پس شروع کرد از گوشت تنش جدا کردن و هرروز تیکه ای از گوشت تنش را میکند و به بچه هاش میداد،تا اینکه سیمرغ مرد.جوجه هاش درحالی که بال می زدن گفتن:بالاخره از این همه غذای تکراری راحت شدیم!
آدما هم همینطورن،وقتی یکی عاشقشونه،یکی خیلی دوسشون داره و هیچی واسشون کم نمیذاره خسته میشن،واسشون تکراری میشه،اونوقت دعا میکنن که یه روز از دست طرف خلاص شن.بچه سیمرغا چون جوجه بودن نتونستن کاری کنن شاید فقط تو دلشون دعا کردن که این غذای تکراری تموم شه اما آدما....آدما هر کاری میکنن،نامردی،بیوفایی،دروغ.... دروغ میگن و به قول خودشون فکر میکنن کار درستی کردن!
تو این روزگار کم آدمی پیدا میشه که لایق عشقو دوست داشتن باشه،انقدر آدما نامردی دیدن که دیگه دوست داشتن به چشمشون نمیاد،انگار دیگه نامردی شده حقشون،آره حقشونه که همیشه تو نامردی و بیوفایی زندگی کنن،حقشونه که هیچ کس بهشون توجه نکنه،حقشونه که بهشون ظلم بشه.
.........
حال و هوای 10روز اول محرم رو دوست دارم،هیچوقت بیرون نمیرو چون عزاداریا هم داره رنگ و بوی خودشو از دست میده،چند روز پیش که میرفتم دانشگاه تو تاکسی که بودم چندتا پسر بچه،البته بچه که نه حدود 17،18ساله داشتن با هم حرف میزدنو میگفتن:آخ جون محرم اومد،بریم دختر بازی!!!!
تأسف خوردم،واسه آدمایی که دیگه عزا و شادی و همه چیزو باهم قاطی کردن.
دلم خیلی گرفته،این روزا کمتر گریه میکنم،یعنی خیلی وقته گریه نکردم شایدم واسه همینه که همه چی تو دلم جمع شده!
به هر حال روزا دارن میگذرنو منم باید بگذرونمشون،و باید سعی کنم که خوب بگذره آخه امتحانای پایان ترم از هفته دیگه شروع میشه،امیدوارم بتونم مثه ترمای قبل سربلند شم.
راستی این روزا هرکی که دلش شکستو چشاش بارونی شد منم از دعای خودش محروم نکنه.
مرسی از همه.
پسری از مادرش پرسید:مادر چرا گریه می کنی؟
مادر پسرش رو در آغوش گرفت و گفت:نمیدونم عزیزم،نمیدونم
پسر پیش پدرش رفت و گفت:بابا،چرا مامان همیشه گریه می کنه؟ اون چی میخواد؟
پدرش تنها دلیلی که به ذهنش می رسید،این بود:همۀ زنها گریه می کنن،بی هیچ دلیلی!
پسر متعجب شد ولی هنوز از اینکه زنها خیلی راحت به گریه می افتن،متعجب بود!
یه بار تو خواب دید که داره با خدا صحبت می کنه،از خدا پرسید:خدایا چرا زنها این همه گریه می کنن؟
خدا جواب داد:من زن رو به شکل ویژه ای آفریدم.به شونه هاش قدرتی دادم تا بتونه سنگینی زمین رو تحمل کنه،به دستاش قدرتی دادم که حتی اگر تموم کسانش دست از کار بکشن،او به کارش ادامه بده،به اون احساسی دادم تا با تموم وجود به فرزندانش عشق بورزه،حتی اگر اون رو هزاران بار اذیت کنن،به اون قلبی دادم تا همسرش رو دوست بداره،از خطاهای اون بگذره و همواره در کنار اون باشه و به اون اشکی دادم تا هر وقت که خواست،بریزه.این اشک رو منحصراً برای اون خلق کردم تا هر وقت نیاز داشت بتونه ازش استفاده کنه.
زیبایی یه زن تو لباسش،موهاش،یا اندامش نیست.زیبایی زن رو باید تو چشماش جست و جو کرد،چون تنها راه ورود به قلبش اونجاست.
یه زوج ۶۰ ساله به مناسبت سی و پنجمین سالگرد ازدواجشون رفته بودند بیرون که یه جشن کوچیک دو نفره بگیرن. وقتی توی پارک زیر یه درخت نشسته بودند یهو یه فرشتۀ کوچیک خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: به خاطر اینکه شما همیشه یه زوج فوق العاده بودین و تمام مدت به همدیگه وفادار بودین من برای هر کدوم از شما یه دونه آرزو برآورده میکنم.
زن از خوشحالی پرید بالا و گفت: اوه! چه عالی! من میخوام همراه شوهرم به یه سفر دور دنیا بریم. فرشته چوب جادوییش رو تکون داد و پوف! دو تا بلیط درجه اول برای بهترین تور مسافرتی دور دنیا توی دستهای زن ظاهر شد!
حالا نوبت شوهر بود که آرزو کنه. مرد چند لحظه فکر کرد و گفت: خب… این خیلی رمانتیکه. ولی چنین بخت و شانسی فقط یه بار توی زندگی آدم پیش میاد. بنابراین خیلی متاسفم عزیزم… آرزوی من اینه که یه همسری داشته باشم که ۳۰ سال از من کوچیکتر باشه!
زن و فرشته جا خوردند و خیلی دلخور شدند. ولی آرزو آرزوئه. و باید برآورده بشه. فرشته چوب جادوییش رو تکون داد و پوف! مرد ۹۰ سالش شد!
نتیجۀ اخلاقی: مردها ممکنه زرنگ و بدجنس باشند ، ولی فرشته ها زن هستند!
خیلی مطلب قشنگی بود،خوشم اومد،فرشته خوب حاله مرد رو گرفت.
مامانم همیشه میگه بابام اول زندگیشون یه بار گفته که زن همه جا پیدا میشه!هر وقت این حرفو به بابام میگه،بابا در نهایت پشیمونی میگه که اشتباه کرده،چون محبتهایی که از مامان دیده حتی از مادر خودش هم ندیده (این جمله رو از خودم نمیگم،اعتراف خود مامان بزرگم بوده!) و شرایطی که مامان تحمل کرده شاید کمتر کسی میتونست تحمل کنه.
بگذریم،فقط میخواستم به همۀ آقایون توصیه کنم که قدر همسراشونو بدونن و مطمئن باشن که یه خوبی و یه خصلت خوب نمیتونه تو همۀ زنا باشه،بدونن که اگه به خانومشون یه محبت کوچیک کنن اونا چند برابر جبرانش میکنن.
آهای تویی که از چشات،یه عمریه در به درم
به خاطر داشتن تو،همیشه مغروره دلم
اسکلۀ ناز چشات،حریم امن قایقم
تو ساعت گلایه،عقربۀ دقایقم
گرمیه دستای تورو به همه دنیا نمیدم
هر وقت که یارم تو بودی،بی کسیو نفهمیدم
نفهمیدم چجور گذشت تو شدی یار عادتی
نفهمیدم چجور گذشت واسم تو آخرین شدی!
یهو یه موجی اومدو،قایق شمعدونی شکست
قایق من باشو نذار که غرق بشم با یه نفس؛
تو خلوت بدونت،طرز نگاتو میکشم
ولی بازم رو ماسه ها عکس چشاتو میکشم
حرف دل بی صدامه،شعر بدون قافیه
برای مرگ این صدا،نبودن تو کافیه
آهای تو یار بهترین،آهای رفیق آخرم
یه روز میام تورو با خود،هر جا که باشی میبرم
نفهمیدم چجور گذشت تو شدی یار عادتی
نفهمیدم چجور گذشت واسم تو آخرین شدی!
اسکلۀ ناز چشات....گرمیه دستای تورو....حرف دل بیصدامه.....آهای رفیق آخرم.
مشابه این آهنگو اولین با صدای محسن یگانه شنیدم،این روزا خیلی این آهنگو گوش میدم.
راستش این روزا یه جوری شدم،نمیدونم چرا بیخودی دلم شور میزنه،نگران میشه؟نگران چیزایی که وقتی بهشون فکر میکنم تنم میلرزه.چیزی که خیلی بیشتر تنمو وجودمو میلرزونه دروغه،خیانته.حس میکنم همه میخوان بهم دروغ بگن.
نمیدونم چرا اینطوری شدم،اما تجربه بهم گفته که دلم بهم دروغ نمیگه،هروقت شور میزنه،هر وقت نا آرومه حتماً یه چیزی هست،حتماً قراره یه چیزی بشه.
نمیدونم چرا؟اما انگار همش دارم خودمو واسه یه خبر،یا یه اتفاق بد،یا یه ضربۀ شدید روحی آماده میکنم.میترسم....یه جورایی حس میکنم میخوان منو بشکونن،نمیدونم کی؟اما من طاقت شکستن ندارم.
حس میکنم زندگی داره واسم یه جور میشه،حس میکنم بد افتادم تو بازیه زندگی،بازیی که نمیدونم کی و چه جوری شروع شده؟اصلاً نمیدونم چجوری باید بازی کنم؟
یه چیزی رو خوب میدونم،اینکه دلم دیگه طاقت شکستنو نداره،واسه بازیای احساسو این حرفا دیگه جواب نمیده،حس میکنم زود شکست میخوره.انگار دلم خیلی داره پیر میشه،چه بد آدم تو اوج جوونیو شادابیش باشه اما یه دل پیر داشته باشه.
غنچه از خواب پرید
و گلی تازه به دنیا آمد
خار خندید و به گل گفت سلام
و جوابی نشنید
خار رنجید ولی هیچ نگفت
ساعتی چند گذشت
گل چه زیبا شده بود
دست بی رحمی آمد نزدیک
گل سراسیمه ز وحشت افسرد
لیک آن خار در آن دست خلید
و گل از مرگ رهید
صبح فردا که رسید
خار با شبنمی از خواب پرید
گل صمیمانه به او گفت سلام.
......
جمعه تولدم بود،از همۀ دوستام و خونواده که مثه همیشه به یادم بودن تشکر میکنم.امسالم مثه هر سال تو روز تولدم یه حس،یه بغض عجیبی داشتم.
یادمه سال84 صبح روز تولدم آهنگ گریه کن گریه قشنگه(سیاوش قمیشی)رو گذاشته بودمو نشسته بودم زار زار گریه میکردم که دوستام اومدنو منو تو اون حال دیدن کلی دعوام کردن!سال 85 اصلاً واسم سال خوبی نبود،تو روز تولدم خیلی چشم انتظاری کشیدمو خیلی گریه کردم،سال 86....فکر میکردم بهترین روزه واسم،آخه با 2تا از دوستام شام رفته بودیم بیرون،اون شب خیلی خوش گذشت اما وقتی اومدم خونه....بدترین خبر ممکن رو شنیدم،جوری که یادم رفت اون روز بهترین روزم بوده،سالروز شروع زندگیم بوده،اون خبر راجع به پسر داییم بود،اون شب بود که همه فهمیدیم چه توموری وسط مغزشه....چه شب بدی بود،از همه جای خونمون غم میبارید،برعکس هر سال که همه با شادی بهم تبریک میگفتن بود،داییم با همون گریه ش،با همون صدای لرزونش که وقتی شنیدم هزار بار شکستم بهم تبریک گفت.هیچوقت تو زندگیم طاقت دیدن ناراحتی یه مردو نداشتمو ندارم چه برسه به اینکه بخواد گریه کنه و صداش بلرزه.
تا شد امسال،تولد امسال بد نبود،اتفاق خاصی پیش نیومد.
اما خودمونیما چه ضد حالی آدم میخوره وقتی تو روز تولدش منتظر تبریک یکی باشه و اون طرفم اصلاً یادش نباشه.
جمعه همش یه بیت شعرو زمزمه میکردم،دلیلشم نمیدونم اما این شعر شده بود وِرد زبونم:"برای روز میلاد تن من نمیخوام پیرهن شادی بپوشی.....به رسم عادت دیرینه حتی برایم جام سرمستی بنوشی"
نمیدونم امروز یه جوریم،یه حالو هوایی دارم،نه سرحالم نه بی حال،نه حوصله دارم نه حوصله ندارم.....اصلاً نمیدونم چی میخوام بگم،دلم میخواد الآن یکی بود که خیلی راحت میتونستم واسش حرف بزنم ،مثه یه گنجشک که از این شاخه میپره به اون شاخه منم میپریدمو از هرجا و هر چیزی که دوست داشتم میگفتم.
چقدر هوای این روزا قشنگه،مخصوصاً نسیم صبح،باد سرد غروب،بغض آسمون.
امروزم بیشتر مسیر دانشگاه تا خونه رو پیاده اومدم،مثه همیشه آهنگ گوش دادم،یکی از آهنگایی که امروز نظرمو به خودش جلب کردرو مینویسم:
"عکساتو من دیده بودم،
نامه هاتو خونده بودم،
چشم به راهت مونده بودم
گفتی دیوونه،نگیر بهونه
سوختمو ساختم با خودم
دلمو به هیچکس ندادم
عاشق هیچکی نشدم
گفتی دیوونه،یادم میمونه؛
ای بیوفا،دلمو شکوندی
ای بیوفا با من نموندی
ای بیوفا دلمو سوزوندی
ولی با من نموندی
آخه منم یه آدمم
عاشق چشمای توأم
هر چی باشه تا آخرش به پای چشمات میمونم
هر چی به دل گفتم نشو عاشقش
به پای اون میوفتی تو،آخرش
دیگه براش گریه نکن
هیچی بهش هدیه نکن
فکر اونم دیگه نکن
ای بیوفا،دلمو شکوندی
ای بیوفا با من نموندی
ای بیوفا دلمو سوزوندی
ولی با من نموندی؛
تو بیقرارم نبودی
چشم انتظارم نبودی
میومدی تو خواب من
اما کنارم نبودی؛
ای بیوفاااااا."
-----------------------
راستی یه دوست گلی راجع به پست قبلی پرسیده بود که داداشی،داداشمه یا مثه داداشمه؟
و چون آدرسی نذاشته تا جوابشو بهش بگم مجبور شدم تو این پست بهش جواب بدم که،عزیزم داداشی،داداشمه.
اگر تو نبودی عشق به چه کار می آمد و بهشت را شب و روز برای که می آراستند؟
اگر تو نبودی من همچنان در کوچه های بی مهتاب ازل محصور می ماندم و قدم بر زمین نمیگذاشتم
اگر تو نبودی چه کسی دلتنگی و انتظار را به من می آموخت و کدام دست موهایم را نوازش میکرد؟
اگر تو نبودی چه کسی خورشید ها را در سینه ام می کاشت و الفبای دوست داشتن را بر زبانم می گذاشت؟
اگر تو نبودی چه کسی برایم از کودکی ستاره ها قصه می گفت؟
اگر تو نبودی چه کسی مرا با پروانه های عاشق آشنا میکرد؟
اگر چشمان تو نبود، اگر دستان تو نبود، اگر صدای دلنشین تو نبود، اگر لبخند تو نبود، بند بند تنم از هم می گسست و یک قطره شبنم هم روی گلبرگهایم نمی نشست
نازنینم، ستاره بی غروب من،
بهانه ای برای نوشتن و سرودن. چشمهای زیبای تو همیشه در خاطر من است
منی که تمام هستی ام و تمام زندگی ام تو هستی
و آرزوی بزرگم قشنگترین و زیباترین خواستنی هاست برای تو
دوستت دارم ،
حتی از خورشید و ماه بیشتر ...
حتی از زندگی وجوانه های سبز بیشتر ...
امروز ظهر کلاس داشتم،نزدیک دانشگاه که رسیدم داداشی بهم زنگ زد،داداشیم 2سال ازم کوچیکتره و هردومون تو یه دانشگاهیم.بهم گفت کی میای باهت کار دارم؟تو حیاط که رسیدم دیدم با دوستش منتظرمه،فهمیدم چه خبره؟آخه به دوستش قول دادم که با یه دختری که اون دوسش داره صحبت کنمو راضیش کنم که باهش دوست شه.
خلاصه دوست داداشی،دختر رو بهم نشون داد،همون نگاه اول از دختره خوشم نیومد اما علف باید به دهن بزی شیرین بیاد،که اومده،دوست داداشی چند بار با دختره حرف زده بود اما اون قبول نکرده بود،خلاصه رفتم با دختره حرف زدم،اما اون گفت با کسی دوسته و دوست پسرشم تو همین دانشگاست،خلاصه یه بار دیگه گفت نه!
منم رفتمو جوابو به داداشی و دوستش گفتم،خیلی دلم واسه دوستش سوخت،یه حالی شد،بدجور پَکَر شد،بهش گفتم عیب نداره،این نشد یکی دیگه،خودم واست میرم جلو،گفتم تو مثه داداشمی،ناراحت نباش،اونم سرشو انداخت پایینو فقط میگفت دستت درد نکنه،اما غم تو صورتش موج میزد.
دلم خیلی واسش سوخت،نمیدونم چرا؟اما انگار سنگینیه غمشو حس میکردم.
امروز منم خیلی بیحوصله بودم،حس و حال هیچیو نداشتم،انقدر بهم ریخته بودم که هرکی منو میدید میپرسید چته؟چی شده؟مثه همیشه نیستی؟
راستش یه گلی که خیلیم دوسش دارم حالش خوب نیست،واسش دعا کنید.دعا کنید که خوب شه.
این روزا یه جوری میگذره،هم خوبه هم بد،غم توش زیاده،اما خنده و شوخی هم هست،اونم فقط به خاطر داداشی،آخه یه تیم لیگ دویی(فوتبال)میخوان باهش قرارداد ببندن،اونم میگه این سکوی پرتابه و میخواد قبول کنه،اونوقت باید بره اون شهر،حتی دانشگام مهمان میگیره،خب اگه داداشی خونه نباشه دلم خیلی تنگ میشه،اگه تو دانشگاه نبینمشو با هم شوخی نکنیم دل تنگش میشم،انقدر شبیه هم هستیم که همه میگن دوقلویید؟به قول بچه ها حتی مسخره بازیا و شیطونیاتونم مثه همدیگه ست.اما امیدوارم داداشیم هرجا هست موفق باشه،منم مثه همیشه مواظبشمو نمیذارم غم تو دلش بمونه و بهش کمک میکنم.
..........
بازم یه آهنگ از محسن چاوشی واستون مینویسم:
چی بگم از کجا بگم؟
دردمو با کیا بگم؟
بهتره که دَم نزنم
حرفی از عشقم نزنم
از عشقی که گم شد و رفت
عاشق مردم شد و رفت
عشقی که بی فروغ نبود
برای من دروغ نبود
بغضه نشسته تو گلوم
وقتی نشستی روبروم
من از خودم چرا بگم؟
میخوام از اون چشا بگم
خیره تو چشمِ مستِ تو
دست میدم به دست تو
دل از زمونه میکَنم
حرف دلم رو میزنم
چه حالتی داره چشات
نرگس بیمار چشات
چشم تو خوابم میکنه
مست و خرابم میکنه
وقتی نشستی رو به من
از عاشقی بگو به من
بذار چشات دل ببره
اینجوری باشه بهتره
چشات اگه پس نزنن
چشمای سرسپردمو
میشه فراموش کنم خاطرهای مردمو
چند روزیه اصلاً حالم خوب نیست،دلم خیلی گرفته،البته سعی کردم تا وقتی که تو جمعم حال جمعو نگیرمو پا به پا باهاشون بگمو بخندم،اما وقتی که تنها میشمو خودم میمونم دلم بدجور میگیره.نمیدونم چرا حوصله ندارم؟
از یکی یه چیزی شنیدم که خیلی دلمو شکسته،نمیتونم بگم چی و کی؟اما وقتی شنیدم انگار داشتم صدای شکستن خودمو میشنیدم.
دیروز کلاسم ساعت 5:30تموم شد،خیلی خسته بودم،از صبح دانشگاه بودم اما حتی حوصله خونه اومدنو هم نداشتم.ساعت7 رسیدم خونه،وقتی هم مامان گفت مجبور شدم بگم با اتوبوس اومدم شلوغ بود!دیشب یه باد قشنگی میومد،این هفته یه آهنگ جدید گوش میکنم که خیلی به دلم نشسته،واستون مینویسمش و اگه بتونم آپلودش میکنم تا شما هم بتونید گوش کنید،دیشب هندزفری تو گوشم بود و تموم مسیرو که پیاده میومدم تا خونه اون آهنگو گوش میکردم،دیگه نتونستم خودمو نگه دارم،همونطور که میومدم سرمو انداختم پایینو یواش یواش اشکام میریخت......
امروزم همینطور،یه بارون خیلی قشنگ اومد،آذر ماه رو به خاطر همین بارونش خیلی دوست دارم،اما مامان همیشه میگه چون تولدت این ماهه دوسش داری!
خلاصه کلی زیر بارون راه رفتم،باز همون آهنگو گوش کردم،باز همون بغض اومد سراغم،باز دلم هوس گریه کرد 
اون آهنگی که گفتم از سروش ملک پور به اسم عشق منه:
"عشقه من ناز نکن بغض ما پایون میگیره
یه روزی دست زمونه تورو از من میگیره
وقتی تنها با تو بودن واسه من زندگیه
تورو دیدم تورو خواستم رو کی از من میگیره؟
عشقه من قلب این عاشق با تو آروم میگیره
همه ناله های من از اون نگاهت،دوریه
تورو دیدم،تورو خواستم،تورو هر جا میبینم
بی تو و عشقه تو من همیشه تنها میمونم
عشقه من عاشقتم تکرار هر شباهته
همه حرفام به خدا از عشقو از صداقته
با تو بودن توی دنیا واسه من نهایته
عشقه من بی کسیو شب با تو پایون میگیره
همه رگهام از حرارته نگات خون میگیره
با تو بودن توی دنیا واسه من نهایته
تو گمون کردی بری خاطره هاتم میمیره
روزای رفته برام رنگ سیاهی میگیره
اگه صد بهارو پاییز واسه تو گریه کنم
نمیتونم که تورو همیشه از یاد ببرم
من همون عاشقتم تا که چشام بارونیه
همه ناله های من از اون نگاهت دوریه
تو رو دیدن توی دنیا واسه من نهایته
عشقه من بی کسیو شب با تو پایون میگیره
همه رگهام از حرارته نگات خون میگیره
........" 
عشق یعنی...
ای که می پرسی « نشان ِ عشق چیست؟! »
عشق چیزی جز ظهور مهر نیست!
عشق یعنی مهرِ بی چون و چرا
عشق یعنی کوشش بی ادعا!
عشق یعنی مهر ِ بی اما،اگر
عشق یعنی رفتن ِ با پای سر!
عشق یعنی دل تپیدن بهر دوست
عشق یعنی جان ِ من قربان اوست!
عشق یعنی خواندن از چشمان ِ او
حرفهای دل بدون ِ گفتگو!
عشق، یار مهربان زندگی
بادبان و نردبان زندگی!
عشق یعنی دشت ِ گلکاری شده
در کویری چشمهای جاری شده!
یک شقایق در میان دشت خار
باور امکان ِ با یک گل،بهار!
در خزانی برگ ریز و زرد و سخت
عشق تاب ِ آخرین برگ درخت!
عشق یعنی روح را آراستن
بیشمار افتادن و برخاستن!
عشق یعنی زشتی ِ زیبا شده
عشق یعنی گنگی ِ گویا شده!
عشق یعنی گل به جای خار باش!
پل به جای اینهمه دیوار باش
عاشقی میخواست به سفر بره،روزها،ماهها و سالها بود که چمدون میبست،هی هفته ها رو تا میکرد و توی چمدون میذاشت،هی ماهها رو مرتب میکرد و روی هم میچید و هی سالها رو جمع میکرد و به چمدونش اضافه میکرد.
اون هر روز تو جیبای چمدونش شنبه و یکشنبه میریخت و چه قرنهایی رو ته چمدونش جا داده بود.
سالها بود که خدا تماشاش میکرد و لبخند میزد و چیزی نمیگفت،تا اینکه یه روز خدا بهش گفت:عاشق،فکر نمیکنی سفرت داره دیر میشه؟چمدونت خیلی سنگین شده،با این همه سال و قرن و ماه و هفته میخوای چی کنی؟
عاشق گفت:خدایا!عشق سفری دور و درازه،من به این همه ماه و هفته نیاز دارم،چون هر قدر که عاشقی کنم بازم کمه.
خدا گفت:اما عاشقی،سبکی ست.عاشقی سفر ثانیه ست.بلند شو برو و هیچی با خودت نبر جز همین ثانیه که من به تو میدم.
عاشق گفت:هیچی با خودم نمیبرم،نه سال نه ماه و نه قرن،اما خدایا!هر عاشقی به کسی محتاجه،کسی که همراهیش کنه،کسی که اسمش معشوقه.
خدا گفت:نه،نه،نه....نه کسی و نه چیزی!هیچ چیز توشۀ توست و هیچ کس معشوق تو،در سفری که اسمش عشقه.
و اونوقت خدا چمدون سنگین عاشق رو ازش گرفت و راهیش کرد.
عاشق راه افتاد،سبک بود و هیچ چیز نداشت،جز چند ثانیه که خدا بهش داده.
عاشق راه افتاد و تنها بود و هیچ کس رو نداشت،جز خدا که همیشه باهاش بود.
حالا معلوم شد که عاشقا همیشه تنهان.
هیچکی نمیتونه بفهمه که دلم از چی گرفته؟
هیچکی نمیتونه بفهمه که صدام از چی گرفته؟
هیچکی نمیمونه تا با من توی راهم همسفر شه
آخه میترسه که با من،با دل من در به در شه
هیچکی نمیدونه که چشمام چرا همیشه خیسه خیسه
چرا هیچکی حتی یه نامه واسه من دیگه نمینویسه
هیچکی نمیدونه که قلبم تا حالا چند دفعه شکسته
هیچکی نمیدونه سر راه اون تا حالا چند دفعه نشسته
آخه تو کلبۀ سوت و کور و تاریک قلبم خورشید که جا نمیشه
میدونم اگه تا لحظۀ مرگم بگردم دنبالش پیدا نمیشه
هیچکی نمیتونه بفهمه که دلم از چی گرفته؟
هیچکی نمیتونه بفهمه که صدام از چی گرفته؟
هیچکی نمیمونه تا با من توی راهم همسفر شه
آخه میترسه که با من،با دل من در به در شه.......
دلم دیگه داره میترکه،الآن به اون مرزی رسیدم که دیگه آرزویی ندارم.
مگه نمیگن اگه واقعاً از دنیا خسته شی و دل بکنی خدا آدمو میبره؟
پس کو؟من دیگه دل کندم از دنیا،خستۀ خسته م،داغون داغونم،دیوونۀ دیوونه م.
کاش یه سری مسئولیتا نبود،کاش خدا خودکشی رو گناه کبیره نمیکرد،کاش اونطوری میشد که آدم میخواد.
دیگه حتی حوصلۀ خودمم ندارم،امروز خودمو که تو آینه دیدم یه کمی نگاش کردم،داشت گریه میکرد،گفتم چیه؟داغونی؟....فقط اشک ریخت،گفتم گریه کن گریه قشنگه،گریه سهم دل تنگه.........
گریه،گریه،گریه...چقدر گریه؟تا کی گریه؟دیگه گریه هم سبکم نمیکنه،دیگه آرومم نمیکنه.
امروز واقعاً از خدا مرگ خواستم،دیگه خسته شدم،مگه یه آدم چقدر تحملو طاقت داره؟
صبح که میرفتم دانشگاه تو دلم کلی با خدا حرف زدم،التماسش کردم همونجا یه ماشین بهم بزنه تا واسه همیشه راحت شم،به خدا خسته م،به خدا دیگه بریدم.
چرا هیچکی نمیفهمه چی میگم؟هیچکی نمیدونه دردم چیه؟هیچکی نمیتونه درکم کنه.
امشب خیلی دلم گرفته،یه جورایی داغونم،خیلی داغون....
خدایـــــــــــــــــــــــــــــــا مگه من چی کردم؟خدایا داری مجازاتم میکنی؟
دلم خیلی تنگه،اصلاً دیگه خسته شدم،از زندگیم خسته شدم،دیگه دارم از زندگی میبرم.
دارم آهنگ "تو که نیستی" از آلبوم یک شاخه نیلوفر محسن چاوشی رو گوش میدم،چقدر حرفاش،آهنگاش با دل من سازگاره،شعراش به دلم خیلی میشینه چون چیزاییرو میگه که دل من میگه.
این آهنگی رو که دارم گوش میدم واستون مینویسم،همشون مثه حرفای دلمه:
"تو که نیستی غم غربت با منه
همیشه یه دنیا حسرت با منه
تو که نیستی روزا با شب یکین
هر دوشون تاریکنو تاریکین
با تو ماهو همه جا میبینم
حتی خورشیدو شبا میبینم
بی تو این دنیا که تو چنگ منه
دیگه چنگی به دلم نمیزنه
میدونستی پیش تو گیره دلم
میدونستی بری میمیره دلم
ای دل صاب مرده،باز تورو خواب برده
پاشو از خوابو ببین،دنیاتو آب برده
دارم از این همه گریه آب میشم
رو سر دنیا دارم خراب میشم
خیلی مأیوس دلم یه کاری کن
داره میپوسه دلم یه کاری کن
غمو غصه شده حرف دل من
به همینا مستحقه دل من
دلی که بی تو بتونه دل باشه
به خدا بهتره زیر گِل باشه
میدونستی پیش تو گیره دلم
میدونستی بری میمیره دلم
دارم از درد غریبی آب میشم
رو سر خودم دارم خراب میشم
ای دل صاب مرده،باز تورو خواب برده
پاشو از خوابو ببین،دنیاتو آب برده....."
دیگه گریه امونم نمیده....دعام کنید،خیلی خسته م.....خیلی.
خدایا!
دنبال یکی می گردم که
هر چی بگم،هیچی نگه.
هیچی نگم،هیچی نگه.
سرش داد زدم،جواب نده.
تو گوشش زدم،اخم نکنه.
حال ندارم،حرف نزنه.
خواب که میرم،قصه بگه.
بیدار می شم،نازم کنه.
شاکی شدم،لج نکنه.
حرف که زدم،گوش بکنه.
حرف نزدم،جواب بده.
توی چشام نگاه کنه؛
از ته دل صدام کنه.
اون از دلم حرف بزنه،اون از من و شبام بگه،اون از همه ابرا بگه،هر چی می گه بگه ولی "منم" یادش نره.
وای چی می شه!
اون موقع منم براش حرف می زنم،نه دیگه سرش داد می زنم،نه تو گوشش می زنم.اون موقع حال دارم و خواب ندارم.
گیج شدم،اصلاً نمیدونم چی میخوام،چه دنیاییه!دنیای بدیه،نه؟
توی دنیایی زندگی میکنیم که میگن گاهی وقتا اون قدر کوچیکه که باید حواست باشه زیر دست و پا له نشی وگاهی وقتا اونقدر بزرگه که آشناها رو هم غریبه می بینی!
توی دنیایی که زندگی میکنیم هر کسی یه طوری فکر میکنه بعضی از آدما دم از بی وفایی دنیا میزنن وبه خیال خودشون سعی میکنن زیاد توی قاب دنیا جا خوش نکنن!
بعضیا هم دنیا رو دوست دارن،بعضیا اونقدرزندگیشونو قشنگ میکنن که بقیه برای یه لحظه عکس انداختن با زندگی اونا صف میکشن،بعضیاشونم زندگی رو از لیموشیرین تلخ و تلختر میدونن!
امروز هوا خیلی قشنگ بود،ابریه ابری....همون هوایی که من دوست دارم،بعدشم یهو دل آسمون ترکیدو گریه کرد،خیلی قشنگ اشک میریخت،دل منم از حرفاش،از دل پر دردش گرفت،منم باهاش گریه کردم...یه وقتایی فکر میکنم چقدر بدم،آخه وقتی یکی حرف دلشو بهم میگه و گریه میکنه منم باهاش گریه میکنم،بعد به خودم میگم تو چه ته؟عوض اینکه آرومش کنی میشینی گریه میکنی؟!
امروز که بارون اومد از ته دل خوشحال شدم،بارون آرومم میکنه....
نمیدونم چرا بعضی ها از اومدن بارون این قدر خوشحال میشن که میتونن توی بارون نفس عمیق بکشن بدون نیاز داشتن به آبشش؟؟ اما بعضی ها از ترس اینکه خیس بشن ولباسشون کثیف بشه از زیر بارون فرار میکنن!
دلم خیلی گرفته،همیشه به صدای بارون که گوش میدم آروم میشم اما امروز یه جور دیگه م،داره بارون میاد،صداش آرومم نمیکنه،بیشتر دلمو پر میکنه،بیشتر بغض میاره سراغم.
تا حالا شده یه بغضی تو گلوتون بیاد که نه بشکنه و نه بره؟
الآن اونطوریم،من دارم از دل گرفته م میگمو محسن چاوشی هم داره میخونه و از درداش میگه،دارم آهنگ نمیتونم رو گوش میدم،آهنگ قشنگیه.
چقدر دل پردرد هست!کم پیدا میکنیم آدمایی رو که دلشون یه درد بزرگ نداشته باشه.
صدای چندتا خواننده ست که خیلی آرومم میکنه:چاوشی،یگانه،خراطها.
همشون از غم دنیا و بیوفاییها میخونن،همشون دنبال یه سنگ صبورن،چیزی که تو دنیا کم پیدا میشه.
اما من فکر کنم که سنگ صبورمو پیدا کردم،خیلیم دوسش دارم.
امشب یهو دلم خواست یه آهنگ از محسن یگانه گوش کنم،آخه دلم یه کمی گرفته،رفتم سراغ آهنگای محسن یگانه،رسید به آلبوم وقتی رفتی،فکر کنم ماله سال 84 باشه.
رسید به آهنگ نشکن دلمو،همون که میگه سرگرمیه تو شده بازی با این دل غمگینو خسته م...یادت نمیاد اون همه قول و قرارایی که با تو بستم....وقتی این آهنگو شنیدم دلم خیلی گرفت،نمیدونم انگار دلم شکست،یاد روزایی افتادم که با این آهنگ خیلی گریه کردم،اشک تو چشام جمع شد،نمیخواستم بذارم اشکام بریزه،آخه به گلم(همونی که اومده تو زندگیمو خیلی دوسش دارم)قول دادم گریه نکنم،قول سختیه!واسه منی که همیشه گریه میکنم سخته!هر چند اونم به بعضی قولاش عمل نمیکنه ها،قول داده که خودشو به خاطر مشکلات اذیت و ناراحت نکنه،اما وقتی میرم وبلاگش میبینم زده زیر قولش!
داشتم میگفتم،تازه تو چشام اشک جمع شده بود و داشتم باهش می جنگیدم که گلم sms داد،همیشه با smsهاش منو شاد میکنه.
داشتم میگفتم،امشب دلم یه جورییه،تو راه که از دانشگاه میومدم تموم مسیرو تو فکر بودمو هر چند لحظه یه بار یه آه میکشیدم،نمیدونم امشب چه مه؟فقط دلم خیلی گرفته،نمیخوام گریه کنم،چقدر سخته آدم جلوی اشکایی رو بگیره که هر لحظه پشت چشات جمع میشه و تو با یه پلک یا چه میدونم با یه فکر که اصلاً به حس و حالت ربطی نداره میخوای بگیری.
عشــق یعنـی لایـق مریـــم شــدن
عشــق یعنی با خـدا هـم دم شدن
عشــق یعنـی جـام لبـریز از شـراب
عشــق یعنی تشنگی یعنی سراب
عشــق یعنی خواستن و له له زدن
مقایسه
نمی گم که رو زمین عاشقترینم
نمی گم برای تو من بهترینم
نمی گم که ثروت دنیا رو دارم
نمی گم که قدرت خدا رو دارم
نمی گم که خورشید وماه برات می آرم
نمی گم ستاره تو شبات می آرم
نمی گم قصری از طلا می سازم
نمی گم پلی ازلاله ها می سازم
نمی گم با بودنم غم دیگه مرده
نمی گم خدا تو رو به من سپرده
من می گم معنی عشق من تو هستی
من می گم تنها امید من تو هستی
من می گم یک قلب پاک و ساده دارم
من می گم برای تو هر چی که دارم
من می گم مهرو وفا برات می آرم
من می گم با جون ودل برات می سازم
من می گم غم اگه داری با تو هستم
من می گم تنها با عشقت زنده هستم
(تقدیم به کسی که حالا دیگه همۀ زندگیم شده)
...........
سلام به همه.
مثه همیشه که ازتون کمک و راهنمایی میخوام و شما هم لطف میکنید و کمکم میکنید یه سؤال دارم،یه جور مقایسه ست،مقایسه بین عشقو دوست داشتن.
به نظر شما فرق زیادی بین عشقو دوست داشتن هست؟
راستش از چند نفری اینو پرسیدم،جواباشون خیلی شبیه بهم بود،یکی گفت:فرق میکنه،چون آدم میتونه خیلیارو دوست داشته باشه اما فقط میتونه عاشق یه نفر باشه.
یکی دیگه گفت:دوست داشتن دلیل میخواد اما عشق دلیل نمیخواد،دل میخواد.
یکی از دوستام گفت:دوست داشتن تو وجود آدمه اما عشق بوجود میاد.
حالا اگه شما هم نظراتتون رو بگید ممنون میشم و استفاده میکنم.
سفر عاشق
عاشقی میخواست به سفر بره،روزها،ماهها و سالها بود که چمدون میبست،هی هفته ها رو تا میکرد و توی چمدون میذاشت،هی ماهها رو مرتب میکرد و روی هم میچید و هی سالها رو جمع میکرد و به چمدونش اضافه میکرد.
اون هر روز تو جیبای چمدونش شنبه و یکشنبه میریخت و چه قرنهایی رو ته چمدونش جا داده بود.
سالها بود که خدا تماشاش میکرد و لبخند میزد و چیزی نمیگفت،تا اینکه یه روز خدا بهش گفت:عاشق،فکر نمیکنی سفرت داره دیر میشه؟چمدونت خیلی سنگین شده،با این همه سال و قرن و ماه و هفته میخوای چی کنی؟
عاشق گفت:خدایا!عشق سفری دور و درازه،من به این همه ماه و هفته نیاز دارم،چون هر قدر که عاشقی کنم بازم کمه.
خدا گفت:اما عاشقی،سبکی ست.عاشقی سفر ثانیه ست.بلند شو برو و هیچی با خودت نبر جز همین ثانیه که من به تو میدم.
عاشق گفت:هیچی با خودم نمیبرم،نه سال نه ماه و نه قرن،اما خدایا!هر عاشقی به کسی محتاجه،کسی که همراهیش کنه،کسی که اسمش معشوقه.
خدا گفت:نه،نه،نه....نه کسی و نه چیزی!هیچ چیز توشۀ توست و هیچ کس معشوق تو،در سفری که اسمش عشقه.
و اونوقت خدا چمدون سنگین عاشق رو ازش گرفت و راهیش کرد.
عاشق راه افتاد،سبک بود و هیچ چیز نداشت،جز چند ثانیه که خدا بهش داده.
عاشق راه افتاد و تنها بود و هیچ کس رو نداشت،جز خدا که همیشه باهاش بود.
حالا معلوم شد که عاشقا همیشه تنهان.
چیزی بیشتر از قلب شکسته ام نمیتوانم به تو ببخشم
من میدانم که روزی بی تو خواهم مرد
عشق من مثل اقیانوس وسیع است
عشق من مثل کلمه ای ست که فراموش شده
عزیزم اگر دوست داشتن تو گناه است
من نمیخواهم درستکار باشم
من برای آغاز افسانه ی عشق حاضرم
نازنینم؛برای من که حقیقت زندگی این است
اینکه بگویم تا ابد و همیشه دوستت دارم
ای خدا صبر کنم تا چه
آنچه خواهم تو به آنم برسان
ای خدا زندگیم تاریک است
دل من همچو مویی باریک است
ای خدا قلب مرا یاری کن
بهر این بندۀ خود کاری کن
تو که دانی همه درخواست من
گو چه باشد کمی و کاست من
که منم ملتمست هر شب و روز
ندهی هیچ جوابی تو بروز
.....
دیروز فکر میکردم خیلی باید روز خوبی باشه،آخه دیروز همایش بانوان وبلاگ نویس پرشین بلاگ بود،ساعت 13با بابا از قزوین راه افتادیم به سمت دانشکده ادبی دانشگاه تهران.
یه ساعت دیر رسیدم اما بالاخره رسیدم،با چشام دنبال دوستام میگشتم،دنبال دوستایی که هیچ وقت ندیدمشون،نمیدونم چرا حالم خوب نبود،تموم مدتی که اونجا نشسته بودم یه بغض گلومو گرفته بود،جالبه!
بیشتر وبلاگ نویسا یه تعریف قشنگ از نوشتن تو دنیای مجازی دارن،تعریفی که باعث شد منم بیام تو دنیای مجازی،و اون تعریف اینه که همه تو دنیای مجازی خودشونن با احساسات خودشون،خودشونن بدون نقاب و لباسی که مجبوریم تو جامعه بپوشیم.....
برنامه ساعت6تموم شد،ما هم راه افتادیم به سمت قزوین،تو راه سرمو از شیشه ماشین داده بودم بیرون،تا وقتی گریه میکنم بابا اشکامو نبینه،دلم بدجور گرفته بود،دلم تنگ بود واسه کسی که میدونه حالا دیگه خیلی دوسش دارم،ساعت 8 رسیدیم خونه،مستقیم رفتم تو اتاقم،دلم میخواست بعد از مدتی آهنگای غمگین چند وقت پیشو گوش کنم.
برقارو خاموش کردمو صدای اسپیکر رو زیاد.
یه اتاق تاریک،یه سکوت بهت آلود،یه آرامش مسموم،یه آهنگ ملایم،یه جمله وسط آهنگ که آدمو توفکر میبره،بی تو من در همۀ شهر غریبم....
و یه قطره اشک که رو گونه هام سر خورد تا بهم فهموند که دلم برای خیلی چیزا تنگ شده،دلم واسه خیلی چیزا گرفته،چشام بی دلیل بارونی میشن،یه بغض غریب توی گلوم خونه کرده و یه احساس غریبتر داره تبر به ریشۀ بودنم میزنه.
راستش یکی هست که میگه دوسم داره،که نمیخواد ازم جدا شه،خوب هر آدمی هم باشه وقتی یکی بهش ابراز احساسات میکنه اونم یه جورایی دلش میلرزه،آره...دلم لرزیده،اما دیگه میترسم،برام دعا کنید.
واسه اونم دعا کنید،آخه یه مشکلی واسش پیش اومده که منم کم آوردمو نمیدونم چجوری میشه حلش کرد.
دیشب نتونستم بخوابم،تا نیمه های شب فکر میکردمو بی دلیل فقط اشکام میریخت،خودمم نمیدونم چرا گریه میکردم،اصلاً نمیدونم واسه کی اشک میریختم!
نمیدونم،دیگه گیج شدم،نمیدونم راه زندگیمو دارم درست میرم یا نه؟
ازتون میخوام مثه همیشه دعام کنید
،مثه همیشه راهنماییم کنید و بگید چی کنم.
دو خط موازی
دو خط موازی زاییده شدند.پسرکی در کلاس درس آنها را روی کاغذ کشید.آن وقت دو خط موازی چشمشان به هم افتاد و در همان یک نگاه،قلبشان تپید و مهر یکدیگر را در سینه جای دادند.
خط اولی گفت:ما می تونیم زندگی خوبی داشته باشیم.
و خط دومی از هیجان لرزید.
خط اولی گفت:و خونه ای داشته باشیم تو یه صفحة دنج کاغذ،من روزها کار می کنم،می تونم برم خط کنار یه جادة دورافتاده و متروک شم،یا خط کنار یه نردبون.
خط دومی گفت:من هم می تونم خط کنار یه گلدون چهارگوش گل سرخ شم،یا خط یه نیمکت خالی تو یه پارک کوچیک و خلوت.
خط اولی گفت:چه شغل شاعرانه ای و حتما زندگی خوشی خواهیم داشت.
در همین لحظه معلم فریاد زد:دو خط موازی به هم نمی رسند و بچه ها تکرار کردند:دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند .
دو خط موازی لرزیدن،به همدیگه نگاه کردن.و خط دومی زد زیر گریه.
خط اول گفت:نه این امکان نداره!حتما یه راهی پیدا می شه.
خط دومی گفت:شنیدی که چی گفتن؟هیچ راهی وجود نداره.ما هیچ وقت به هم نمی رسیم و دوباره زد زیر گریه.
خط اولی گفت:نباید نا امید شد،ما از این صفحة کاغذ خارج می شیم و دنیا را زیر پا میذاریم،بالاخره کسی پیدا می شه که مشکل ما رو حل کنه.
خط دومی آروم گرفت و اندوهناک از صفحة کاغذ بیرون خزید .
از زیر در کلاس گذشتن و وارد حیاط شدن و از آن لحظه به بعد سفرهای دو خط موازی شروع شد.
آنها از دشت گذشتن...،از صحراهای سوزان ..،از کوههای بلند ...،از دره های عمیق ...،از دریا ها....،از شهرهای شلوغ ......
سالها گذشت؛
و آنها دانشمندای زیادی رو ملاقات کردن.ریاضیدان به اونا گفت:این محاله.هیچ فرمولی شما را به هم نخواهد رسوند.شما همه چیز رو خراب می کنید .
فیزیکدان گفت:بذارید از همین الان نا امیدتون کنم.اگر می شد قوانین طبیعت رو نادیده گرفت،دیگر دانشی به نام فیزیک وجود نداشت.
پزشک گفت:از من کاری ساخته نیست،دردتون بی درمونه.
شیمی دان گفت:شما دو عنصر غیر قابل ترکیب هستین.اگر قرار باشه با هم دیگه ترکیب بشین،همه مواد خواص خودشونو از دست خواهند داد.
ستاره شناس گفت:شما خود خواه ترین موجودات روی زمین هستین.رسیدن شما به هم مساویه با نابودی جهان.سیارات از مدار خارج می شن،کرات با هم بر خورد می کنن، نظام دنیا از هم می پاشه.چون شما یک قانون بزرگ را نقض کردید.
فیلسوف گفت:متاسفم،جمع نقیضین محاله.
و بالاخره به کودکی رسیدن،کودک فقط یه جمله گفت:شما به هم می رسید!
یه روز به یه دشت رسیدن.یه نقاش میون سبزه ها ایستاده بود و نقاشی می کرد.
خط اولی گفت:بیا وارد اون بوم نقاشی بشیم.در اون حتما آرامش میگیریم.
و اون دو وارد دشت شدن.روی دست نقاش رفتن و بعد نقاش روی قلمش فکری کرد و قلمش رو حرکت داد.
و اون دو ریل قطار شدن که از دشتی می گذشت.
و اونجا که خورشید سرخ آروم آروم پایین می رفت،سر دو خط موازی عاشقانه به هم می رسید.

وقتی کسی رو دوست داری....
وقتی کسی رو دوست داری حاضری جون فداش کنی
حاضری دنیا رو بدی،فقط یه بار نگاش کنی
به خاطرش داد بزنی،به خاطرش دروغ بگی
رو همه چی خط بکشی،حتی رو برگ زندگی
وقتی کسی تو قلبته حاضری دنیا بد باشه
فقط اونی که عشقته عاشقی رو بلد باشه
قید تموم دنیا رو به خاطر اون میزنی
خیلی چیزا رو میشکنی تا دل اون رو نشکنی
حاضری که بگذری از دوستای امروز و قدیم
اما صداشو بشنوی شب از میون دو تا سیم
حاضری جونتو بدی یه خار توی دستاش نره
حتی یه ذره گردو خاک تو معبد چشاش نره
حاضری هرکی جز اونو زودی فراموش بکنی
پشت سرت هر چی میگن چیزی نگی گوش نکنی
وقتی کسی رو دوست داری صاحب کلی ثروتی
نذار که از دستت بره این گنج خیلی قیمتی.
این هفته یه جوری بود واسم،یه تصمیمایی گرفتم که میخوام بهشون عمل کنم،راستش تو این مدت خیلی غصه خوردم یه جورایی خودمو داشتم از بین میبردم،رو حرفای همۀ دوستایی که تو این مدت بهم زدن خیلی فکر کردم،خیلی حرفا روم تأثیر گذاشت،با خودم فکر کردم واسه کی دارم خودمو زندگیمو از بین میبرم،آره،همه گفتن که خودمو آینده م خیلی مهمن،اون اوایل خیلی به این جمله فکر نمیکردم اما تو این هفته حسابی فکر کردم،به خودم،به آینده م،به اینکه عشق قشنگه اما واسه کسی که لایقشه،به اینکه میتونم کسی رو دوست داشته با شم اما با منطق نه فقط دل.
تصمیم گرفتم شرایط و زندگیمو عوض کنم،شاد باشم،نذارم خنده از لبام کنار بره،مثه قبل که هر کی منو میدید بگه خوش به حالش چقدر شاده.
یه مدتی فکر میکردم واسه هیچ کس مهم نیستم،اما وقتی این مشکل تنفسو ناخوشیم پیش اومد دیدم واسه خیلیا مهمم،خیلی از اقوام بودن که جویای احوالم میشدن(البته بیشتر فامیلای مامانما
).
خلاصه اینکه نمیگم دیگه از عشق نمینویسم،نه،مینویسم،چون عشق واسم قشنگو مقدسه،اما از خودمو دلم مینویسم،فکر کنم دیگه بسه غرورمو شکستن،دیگه کافیه از کسی گفتن که حتی قدرت درک عشقو نداشت.
بالاخره میخوام به زندگی نشون بدم که نمیتونه شکستم بده،میخوام واسه اونایی که دوسم دارنو دوسشون دارم باشم،و اگه امروز به اینجا رسیدم که این تصمیمو بگیرم مدیون همۀ دوستایی هستم که تو اون شرایط سخت تنهام نذاشتنو با حرفای قشنگشون آرومم کردن،نمیخوام اسم ببرم چون میترسم بعضی اسامی یادم بره و شرمندشون بشم،من نه خواهری دارم و نه برادر بزرگتری،از همتون تشکر میکنم که در حقم خواهری و برادری کردین،تو دنیای مجازی برادرو خواهرایی پیدا کردم که هیچ وقت لطفشون از قلبم بیرون نمیره،از همه ممنونم و امیدوارم بتونم جبران کنم

آنچه به خاطرش زندگی میکنم!
من برای آنها که دوستم دارند زندگی میکنم.
آنها که مرا همانگونه که هستم میشناسند؛
برای حل مسائلی که حل نشده باقی مانده اند؛
برای جبران اشتباهاتی که مرتکب شده ام؛
برای آینده ای که در دوردستهاست؛
برای بهشتی که به من لبخند میزند و در انتظار من است!
برای کسی که شاید حداقل بتوانم برای خوشبختی اش دعا کنم؛
برای کسی که هر لحظه به فکرش هستم؛
و.....
برای تمامی خوبیهائی که میتوانم انجام دهم.
امشب مثه شبای قبل حالم خوب نبود،بالاخره بابا واسم وقت گرفت که بریم پیش یه متخصص،دیگه نمیتونستم بهونۀ کلاسامو بیارم چون بعد افطار بود،رفتیم این دکترم مثه همون دکترای قبلی گفت علت تنفس سختم از اعصابمه،گفت مواظب باشم که افسردگی نگیرم،چند شب پبش اشتباه کردمو باز رفتم سراغ خاطرات و یه مسئله ای هم پیش اومد که خیلی گریه کردم جوری که دیگه نتونستم نفس بکشم،مجبور شدم یه ساعت زیر اکسیژن بخوابم....
بگذریم،امشب بعد ویزیت نشستم تو ماشین تا بابا داروهامو بگیره،از اول ماه مبارک مجید خراطها گوش نداده بودم،دیوونه وار آهنگای خراطهارو دوست دارم،ضبطو روشنش کردم،گوش میکردمو به این فکر میکردم که این همه غصه خوردن واسه کی؟تا کی؟اگه غصه بخورم برمیگرده؟
یهو آهنگی اومد که اون اوایل میشنیدمش خیلی باهاش گریه میکردم:"بی وفا عشقه من،به خدا اشکه من....میمونه رو گونه م،تا بیای پیش من...رفتیو بعد از تو چه زجری کشیدم....هنوز تار موتو به دنیا نمیدم........."
انگار دیگه نمیتونستم جلو اشکامو بگیرم،بابا اومد و حرکت کردیم،نذاشتم اشکامو ببینه،تا برسیم خونه به خیلی چیزا فکر کردم،به خودم،به روزایی که گذشت،به اینکه راجع به خودم چی فکر میکردمو چی شدم!همیشه فکر میکردم خیلی محکم تر از این حرفام،فکر نمیکرم یه روزی به خاطر یکی اینجوری اشک بریزم،اما حالا.....یه وقتایی احساس ضعف میکنم،اما بعضی وقتام اینکه فکر کنم زندگی داره شکستم میده بهم بر میخوره.....
همه گویند
که از دل برود
هر آنکه از دیده برفت
و شب رفتن تو
من ماتم زدۀ خسته دل گوشه نشین
گوشه میکده در ماتم تک ساغر خود
ریخته روی زمین
زیر لب گفتم:
آه...
کز رفتن تو نفس از سینه برفت... .
رفتشو غم رفتنش رو تو دلم یادگاری گذاشت،چه یادگار قشنگی...!؟(قشنگیش واسه خاطرات با اون بودنه)چه یادگار تلخی...(تلخیشم واسه لحظات بی اون بودن)واسه منی که الآن هیچی نیستم همین غمش یه دنیاست.میدونید من با وجودش پر می گرفتم وبه سمت آرزوهای محال میرفتم ولی حالا چی؟
الآن نه حرفی نه دلی نه قلبی نه احساسی برام مونده... به خدا یه وقتایی دلم واسه خودم میسوزه،وقتی یاد حرفاش می افتم.... نمیدونم چرا با این همه سوختنم هنوزم انقدر دوستش دارم.
نکنه طلسمم کرده؟ آره شاید با چشماش با یه نگاه غریبونه ش منو این جوری اسیر خودش کرده...اونکه میگفت دوستم داره،چرا نتونست باهام بمونه؟
چیه؟حتماً میگید خیلی بد شدم که همه تقصیرا رو گردن اون انداختم...!
نه بابا،اون یه وکیل مدافع خوب داره که منم از پسش برنمیام و فقط دوست داره منو محکوم کنه و بد جوری ازش دفاع میکنه... میدونم هنوزم اگه ببیندش میشناسدش،این وکیل مدافع کسی نیست جز قلبش... آخه قلبشو بهم داده بود،منم ازش خوب مراقبت کردم،منم قلبمو دادم بهش اما اون هی پسش زد،همش میگفت بیا این قلبتو بردارو ببر....
کاش میدونست،کاش به این باور رسیده بود که کمتر از خدا و بیشتر از خودم دوسش دارم،کاش درک میکرد که چقدر عاشقشمو حاضرم به خاطرش از جونمو زندگیم بگذرم.کاش میفهمید که وقتی میگم دوست دارم با همۀ جونم میگم،کاش میفهمید که واقعاً حاضرم واسش بمیرم،کاش تنهام نمیذاشت،کاش،کاش،کاش....خسته شدم بس که گفتم کاش یه جور دیگه میشد،خسته شدم بس که با این کاشا روزمو به شب رسوندم....
نمیدونم کسی میتونه مثه من دوسش داشته باشه یا نه؟
فکر نکنم،چون انقدر دوسش داشتم که حاضرم قسم بخورم کسی مثه من نمیتونست دوسش داشته باشه.کسی مثه من نمیتونه عاشقش باشه.
اگه این کارو با یکی دیگه بکنه به نظرتون واسه اون طرف میتونه هنوز دوست داشتنی باشه؟اون هنوزم اسمشو میاره؟
اما واسه من هنوز دوست داشتنیه،من هنوزم عاشقشم،این خیلی بد که آدم منتظر باشه،اونم چه انتظاری؟انتظاری که میدونی هیچ وقت تموم نمیشه،من تا عمر دارم منتظرش میمونم با اینکه میدونم نمیاد.....
.........
راستی یه دوست گلی که باز آدرسی نذاشته و فقط اسمش رو نوشته:"فکرشم نمیکنی"،گفته شاید بهتر از اون واسم هست،این حرفو خیلیای دیگه م گفتن،شاید،شاید بهتر از اون باشه،اما مگه من میتونم کسی رو مثه اون دوست داشته باشم؟هیچ کس نمیدونه،هیچ کس نمیدونه که چقدر دوسش داشتم،من اونو خیلی خیلی بیشتر از اونیکه فکر میکنید دوست داشتمو دارم،حتی بیشتر از خودم(شاید اینوخودشم باور نکرده)،حاضرم اون همیشه شاد باشه و همۀ غماش بیاد واسه من....گفته بهش کمتر فکر کنم،به خدا خودش میاد تو یادم، اون خودش میاد......گفته خدا خیلی دوسم داشته که اونو ازم گرفته،گفته شاید این یه کمک از طرف خدا بوده!
آخه خدا جون این چه کمکیه؟واقعاً این کمکه که الآن به این حال افتادم؟حالی که حتی نمیتونم نفس بکشم،چند وقته حتی واسه نفس کشیدنم مشکل پیدا کردم،خونوادم نگراننو دنبال وقت دکترو این چیزا واسه درومون،واسه اینکه ببینن چه مه،من که میدونم مشکلم کجاست،من که میدونم دوای دردم کجاست؟دوای درد من جایی که هیچ وقت بهش نمیرسم،پس مجبورم تحمل کنم،دردمو باید تحمل کنم تا ببینم گذر زمانو دست سرنوشت چی میخواد.....
به خدا دوست داشتم تا روزی که زنده ام کنارش باشم،دوست داشتم باهاش بمونمو نذارم یه وقت غم بیاد سراغش،میخواستم همیشه شادش کنم اما نشد،....انگار از بودن با من شاد نبود (بر عکس من)،امیدوارم با دوری از من شاد باشه.....فقط از خدا میخوام که هیچ کس دلشو نشکنه،ازش میخوام که هیچ وقت دلش نگیره،امیدوارم که هیچ وقت دلش واسم تنگ نشه که میدونم نمیشه....اما من امشب خیلی دلم واسش تنگ شده،خنده داره،دلم واسه کسی تنگ شده که حتی به یادم نمیافته.دلم خیلی واسش تنگ شده،بعد از یه هفته عکسشو دوباره نگاه کردم،فقط بهش گفتم نمیدونی باهام چی کردی.
چند وقت پیش واسم off گذاشته بود که مثلاً به خاطر تبریک تولدش تشکر کنه،عین یه غریبه واسم نوشته بود،انگار منو نمیشناخت،انگار بار اول بود که باهام حرف میزد،خـــــــــــــــدا.....
یه عالمه نشستم با خدا حرف زدم،ازش پرسیدم مگه چی کرده بودم که اینه جوابم؟به خدا گفتم همه چیزو سپردم دستت اما چرا کمکم نمیکنی؟،کمکم نکرده که هیچ،با آفی هم که واسم گذاشت منو سوزوندش.
دلم میخواد باهاش حرف بزنم،صداشو بشنوم،اما نمیشه،نبایدم بشه،آخه اون ماله یکی دیگه ست،میدونم دیگه اینجا نمیادو اینارو نمیخونه اما میخوام واسش بنویسم:
گفتم دوستت دارم ولی تو رفتی...
و الآن لحظه ها بدون تو آهسته و به سختی می گذرن.
زمان کندتر از همیشه می گذره،اما می گذره نه مثه همیشه،
نه مثه وقتی تو بودی، فقط می گذره،
بدون هیچ حادثه ای،بدون هیچ امیدی...
چون دیگه امیدی ندارم!
آرزوی من تو بودی،ولی تو دنبال آرزوی خودت رفتی!
گفتم امیدم تویی، پس با من بمون!
اما تو سکوت کردی، فقط سکوت...
و حالا رفتی...
از تو به خاطر تو گذشتم ...
گذشتم تا تو به آرزوت برسی و من آرزوی خودمو
گوشه ای از قلبم به حبس ابد محکوم کردم!
تو آرزوی من بودی و هستی،ولی آرزوی دست نیافتنی...
تو عشق همیشه یه نفر قربونی می شه!!!
پس قربونی این ماجرا من شدم،
ناراضی نیستم،شکر میکنم،
چون تو رو بیش از هر چیز دوست می داشتم که تو قربونی بشی.
روزا میگذره و هر روز دلتنگ تر از همیشه
با یادت صبح رو به شب و شب رو به صبح میرسونم.
وجودت شادی بخش روح و جونم بود ...
با دوری از تو به دلمرده ای غمگین و پژمرده تبدیل شدم ...
دیشب با مامان اینا رفتیم بیرون که مثلاً یه کمی حال و هوام عوض شه،بیشتر خیابونا رو دور زدیم تا اینکه بابا پیچید سمت خیابونی که همیشه واسه دیدنش میرفتم،جایی که همۀ خاطراتم اونجاست،جایی که این روزا سعی کردم کمتر برم،مدتهاست اونور خرید دارم اما از ترس خاطراتم نرفتم،اما امشب رفتیم،بابا درست جلوی همون کافی شاپی که همیشه میرفتیم نگه داشت،یه بغض گلومو گرفته بودو یه چیزی راه نفسمو بسته بود،دلم میخواست گریه کنم،داد بزنم،سرمو برگردوندم پشتم و همون کوچۀ همیشگی که باهم خدافظی میکردیمو با یه دنیا خاطره ش دیدم،سرمو به سمت جلو گردوندمو همون رستورانی که باهاش میرفتمو دیدم(آخه ما توخیابون نمیرفتیم،به خاطر آشناهایی که ممکن بود منو باهاش ببینن).چه خاطراتی بود،هیچ وقت فکر نمیکردم انقدر زود خاطره شن و تموم شن،هیچ وقت فکر نمیکردم انقدر زود قلبم بشکنه، فکر نمیکردم یه روزی دلم به انتظار کسی بشینه که هیچ وقت نمیاد!
وای که چقدر دیشب داغون شدم،دلم میخواست زود برگردیم خونه تا مثه هر شب به بهونۀ خواب تو تاریکی گریه کنم،اما گریۀ دیشبم فرق داشت،امشب دلم خیلی پر بود،انقدر که تا سحر گریه کردم،انقدر که حتی از اشکام کم نشد.
کاغذ و قلممو گذاشتم جلوم تا دلتنگیامو بنویسم تا شاید ازشون کم شه،اما نشد....حرفی واسه گفتن نمونده،من همه چیزو گفتم،دیگه واسه کی حرف بزنم؟دیگه به کی بگم؟دیگه چی بگم؟
توی سکوی کنار پنجره همه شب جای منه
چند ورق کاغذ و یک دونه قلم همیشه یار منه
کاغذای خط خطی از کنار در باز پنجره
میپرن توی کوچه
سر حال از اینکه آزاد شدن
نمیدونن که اسیر دل سنگ و باد شدن
دیگه بیداری شب عادتمه
همدم سکوت تنهایی من،تیک تیکه ساعتمه
حالا من موندمو یک دونه ورق،که اونم از اسم تو سیاه میشه
همه چیم تو زندگیم آخرش به پای تو هدر میشه
چشمونم فاصله رو از پنجره دید میزنه
دلم اسم تورو فریاد میزنه
درای پنجره رو تا انتها باز میکنم
تو خیالم با تو پرواز میکنم.
اشک عشق
قطره دلش دریا می خواست..خیلی وقت بود که به خدا گفته بود.
هر بار خدا می گفت:از قطره تا دریا راهی است طولانی...راهی از رنج و عشق و صبوری.هر قطره را لیاقت دریا نیست.
قطره عبور کرد و گذشت...قطره ایستاد و منجمد شد..قطره روان شد و راه افتاد و به آسمان رفت.هر بار چیزی تازه از رنج و عشق و صبوری آموخت.تا روزی که خدا گفت:امروز روز توست...روز دریا شدن....و خدا قطره را به دریا رساند..قطره طعم دریا را چشید..و طعم دریا شدن را...
روز دیگر قطره به خدا گفت:از دریا بزرگ تر...از دریا بزرگ تر هم هست؟؟..خدا گفت :آری هست..
قطره گفت پس من آن را می خواهم..بزرگ ترین را..بی نهایت را..خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت: این بی نهایت است...آدم عاشق بود...دنبال کلمه ای میگشت که عشقش را توی آن بریزد..اما هیچ کلمه ای توان سنگینی عشق را نداشت...قطره از قلب عاشق عبور کرد..آدم همه عشقش را توی یک قطره ریخت...وقتی قطره از چشم عاشق چکید..خدا گفت:حالا تو بی نهایتی...چون که عکس من در اشک عاشق است......
دیروز دراز کشیده بودمو مثه همیشه به یه نقطه از سقف اتاقم زل زده بودمو فکر میکردم،یهو احساس خستگی کردم،خسته از این روزای تکراری،بلند شدمو یه نگاهی دورو برمو کردم و تصمیم گرفتم یه کمی اتاقمو مرتب کنم،اول از همه رفتم سر کمد وسایلم،همشو ریختم بیرون،چشمم به تقویمام افتاد،از سال81همشونو دارم،آخه من اتفاقات جالب یا یه وقتایی حس و حال روزایی رو که دارمو آخر هر روز تو تقویمم یادداشت میکنم،خلاصه شروع کردم به خوندنشون،خاطرات سال81 رو که خوندم خنده اومد رو لبام،خاطرات جالبی بودن و یادآوریشون شیرین،بعدش سال82،اونام جالب بود،مخصوصاً 5مرداد82 که واسه اولین بار آقای باوفا(!!!)رو آستارا دیده بودم و بهم آیدیش رو داد و اولش جرأت نمیکردم بگیرمش.یادآوری اون خاطره هم واسم شیرین بود،خاطرات سال83مربوط به سال آخر مدرسه بود،همش راجع به شیطنتها و بحث داغ کنکور،سال84تا قبل از آذر ماه باز بحث کلاس کنکورو گردشو خنده با بچه ها بود،اما از آذر84همه چیز شروع شد،اولین باری که رفتم سراغ آیدیی که بهم داده بود و باهاش چت کردم،بعدشم5آذر84ساعت11صبح قرار بود صداشو بشنوم،بعد 23آذر که اومد قزوین تا بار اول ببینمش،هنوز اون لحظه تو ذهنمه،وقتی که داشت از دور میومدو با لبخند نگام میکرد،بعد تموم خاطراتمون که همشو نوشته دارمو کلی تجدید خاطره شد،اما دیگه تو خاطراتم از خندیدن ننوشته بودم،بیشتر روزا رو نوشتم "دلم گرفته"،"حوصله ندارم"، و.... .
آخر تقویم سال85 نوشتم چه سال بدی بود،امیدوارم سال بعد اینطور نباشه،جالبه آخر سال 86 هم همینو نوشتم،نوشتم که بدتر از 85 بود،بعدش به خودم امید دادم که 87سال خوبیه،و وقتی به تقویم87رسیدم دیدم اصلاً توش شادی نداره،حتی یه کلمهL،تموم صفحات تقویم 86 و تا 17 مرداد 87 از خاطرات خودمو خودشه،روزایی که باهم حرف زدیم،روزایی که اومد قزوین باهم بیرون بودیم،حتی ساعتو دقیقه شم نوشتم.ایشالله تو یه فرصت میگم که چرا 85 ازش کم خاطره دارم.
تقویمارو گذاشتم کنار و یکی یکی یادگاریهایی که واسم میاورد رو نگاه میکردمو ناخواسته اشک از چشام میریخت،حتی جعبۀ سوغاتیاشم نگه داشتم،نمیدونم تا کی میخوام نگه دارمشون،اما دلمم نمیاد از تو کمدم بردارم.
یادمه 17اسفند 85 بود رفته بودیم بیرون،دختر عمه م هم باهامون بود،من تشنه م شدو واسم آب خرید،چند وقت پیش وقتی دختر عمه م اون بطری آبو دید با تعجب نگام کردو گفت عجب آدمی هستم،بهم میخندید و میگفت انقدر دوسش نداشته باش،میگفت به خدا بهت وفا نمیکنه،از حرفش ناراحت شدم،بهش گفتم اون منو میفهمه،درکم میکنه،تنهام نمیذاره،اما حالا میفهمم که راست میگفت!
یه وقتایی میگم که چقدر خنگم،همه چیزو میدیدم اما چشامو میبستم تا نبینمشون،اون وقت یه چیزای دیگه و یه جورای دیگه تصورش میکردم.
حالا میبینم چی کردم با خودم،گرچه من همیشه راضیم که اون گل باشه حتی به شرطی که من خار شمL
آخه غرور من هیچوقت مهم نبود،شکستنم مهم نبود،دل بستنم مهم نبود،بی کسیم مهم نبود،آشفتگیم مهم نبود.
اشکها وگریه های شبونه م مهم نبود،دلتنگیام مهم نبود،سرزنشا مهم نبود،گلایه ها مهم نبود،ندیدنا مهم نبود.
روزایی که رنگ شب شدن وشبایی که تو سیاهیشون گم شدن مهم نبود،مرگ لحظه هام مهم نبود،بدون اون پرپر زدنم مهم نبود،حتی رویاهام مهم نبود،بدون اون موندنم مهم نبود،تنها چیزی که این وسط مهم بود اون بود.
مهم اون بود،آره؟
تنهایی
اسمی نداشت، اسمش تنها بود و تنها داراییش تنهایی!
گفت:تنهاییم رو به قیمت عشق می فروشم.کیه که از من کمی تنهایی بخره؟
هیچ کس جواب نداد!
گفت:تنهاییم پر از رمز و رازه.رمزایی از بهشت.رازایی از خدا.
با من حرف بزنید تا از حیرت براتون بگم،
هیچ کس باهاش حرف نزد!
و اون از بین اون شلوغی تنها فانوس کوچیکش رو برداشت و به غارش رفت.غاری حوالی دل.
می دونست اونجا همیشه کسی هست.کسی که تنهایی می خره و عشق می بخشه؛
اون به غارش رفت و همه فراموشش کردن،نمی دونم چقدر اونجا بود؛
صد سال؟دویست سال؟سیصد سال؟ یا نه، کمی بیشتر یا کمی کمتر؟اون به غارش رفت و کسی ندونست چی کرد و چی گفت و چی شنید!و ندونستن که تو غار خوابیده بود یا نه؟
اما از غار که بیرون اومد بیدار بود،انقدر بیدار که خواب آلودگی ما از سرمون پرید،چشماش نورخورشید بود،نوری که تاریکی وجود ما رو از بین میبرد!
از غار که بیرون اومد هنوز همون بود با تنی نحیف و رنجور.اما نمی دونم سنگینیش رو از کجا آورده بود،سنگین و محکم!
از غار که بیرون اومد، باشکوه بود.متعجب و سخت و دوست داشتنی.
اما دیگه حرف نزد.انگار لباش رو دوخته بودن، انگار دریا دریا سکوت نوشیده بود.
و این بار ما بودیم که دنبالش دویدیم برای یه کمی از نور مهربونیش،برای قطره ای از وجودش و اون بدون اینکه چیزی بگه، میبخشید، بدون اینکه چیزی بخواد.
اون اسمی نداشت، نامش تنها بی نام بود و تنها داراییش ......تنهایی!
Smsهایی رو که واسم میداد همشونو دارم،امروز داشتم میخوندمشون که به این sms رسیدم:
Dunyanin butun girmizi gullari sanin olsun,agh gullari manim olsun.san mani atsan girmizi gullarin solsun.man sani atsam agh gullarim kafanim olsun.
از اونجایی که ترکی متوجه نمیشم ازش خواستم واسم معنی کنه،معنیش اینه:
"تمومیه گلای سرخ دنیا برای تو،تمومیه گلای سفید دنیا برای من.اگه تو منو رها کنی ایشالله همۀ گلای سرخ پژمرده شن،اگه من تورو رها کنم گلای سفید کفنم شن."
اینو که خوندم تموم وجودم لرزید،دقیقاً یاد همون لحظه که این smsرو فرستاد افتادم،ساعت 2شب بود،منم اون شب خونۀ خالم بودم،یادمه انقدر از این متن خوشم اومده بود که وقتی خوندمش چشام پر از اشک شد و تو تاریکی شب آروم آروم گریه کردم... .
نمیدونم شاید داداش مرتضی راست میگه،راست میگه این راهش نیست که دارم میرم،اما چی کنم؟یه آدم تنها که همیشه تو تنهاییه و هیچ کاری هم نداره چی میتونه بکنه جز فکر کردن؟یه آدمی که همۀ دنیاش شده وبلاگش تا یه کم حرفاشو بزنه و سبک شه چی باید بکنه؟
تنها کاری که تونستم بکنم اینه که واسه ترم مهر واحدای سنگین برداشتم تا شاید اونطوری کمتر تنها باشم.
اما خیلی سعی کردم که بهش فکر نکنم،به اینکه الآن داره چی میکنه؟کجا میره؟با کی میره؟حتی هنوزم میدونم که ساعت کاریش تا کیه؟
.......
چند روز مونده به ماه رمضون بابا پیشنهاد کرد که یه مسافرت دو روزه بریم تا یه کمی حال و هوای ما عوض شه،حوصله مسافرت نداشتم اما چاره چی بود؟
خلاصه رفتیم شمال،اول رفتیم خونۀ فامیلها و یه سری بهشون زدیم،بعد رفتیم دریا،دریایی که همیشه صداش بهم آرامش میده.یه پلی بود که حدود 3،4متری(شاید بیشتر شایدم کمتر)از ساحل تا دریا جلو رفته بود،تموم لحظه هایی که اونجا بودیم رو اون پل ایستادمو به دریا نگاه کردم،آسمون بد جور گرفته بود،دریا هم دلش مثه دل من آشوب بود،انقدر حرف داشت واسه گفتن که من فقط شدم شنونده،وقتی اون موجارو میدیدم آرامش میگرفتم.
دلم میخواست بزنم به آب،برم تو آب و همینطور برم جلو،بشم همدم دریا.اما نشد..... .
تولد...
طبقه سوم
اتاق شماره ده
یک بستر، یک زن
یک تابلو روی دیوار
" سکوت "
آسمان گرگ و میش
ستاره ها همه مشتاق
یک پنجره نیمه باز
یک سبد یاس سفید
و دو چشم منتظر
صدای یک پرواز
فرود یک فرشته
آغاز یک معراج
و شروع یک زندگی
" تولدت مبارک "
**********************
و امروز دوباره متولد می شوی
و شمعها،که سهم توست از زندگی
و ستاره هائی که به میهمانی آمده اند
و شکوفه هائی که دوباره خواهند شکفت
و عطری که نصیب پروانه هاست
و تو که سهم من نبودی از تمام زندگی.
تولدت مبارک.
امروز روز تولدشه،واسه تولد امسالش میخواستم یه جشن واسش بگیرم،اما نشد،نشد که باشه تا خودش شمعای تولدشو فوت کنه،امسال تک وتنها تو اتاقم واسش جشن گرفتم،من بودمو عکسشو شمع تولدشو یه شاخه گل رز و یه شاخه گل نرگس.
نبود تا شمعو فوت کنه،اینقدر نشستم تا شمعش تموم شد و خاموش شد،یه بغض گلومو گرفته بود،عکسش بهم زل زده بود و نگام میکرد،نمیخواستم تو روز تولدش گریه کنم،اما نشد..... .
بعد جشنش گلارو برداشتمو از خونه زدم بیرون،انداختمشون تو آب تا شاید آب اونارو بهش برسونه.
امسال در کنار همسرش تولدشو جشن میگیره،امیدوارم روز خوبی رو بگذرونه.
روز تولد تو میلاد عشق پاکه
برای شکر این روز پیشونی ام به خاکه
عزیز دل
روز قشنگ تولد تو روز طلوع همه ی زیبائیهاست
بهترینها را برایت آرزومندم
.............
راستی،یه دوست گلی واسم یه کامنتی گذاشته که متأسفانه هیچ اسم و آدرسی از خودش برام نذاشته،میخوام بهش بگم که من ازش نه متنفرم و نه متنفر خواهم شد،آره بهش میگم نامرد بهش میگم بیوفا اما هیچ وقت از ته دل نگفتمو نمیگم،فقط یه وقتایی به خاطر اینکه یه کم خودمو سبک کنم،اون داغ دلمو یه کمی خنک کنم میگم،وگرنه نه نفرینش میکنم،نه جز دعا واسه خوشبختیش کاری.
من انقدر دوسش دارم که هر لحظه شایدم تا آخر عمر چشم براهش بمونم،با اینکه مطمئنم هیچ خبری ازش نمیشه،حتی واسه پرسیدن حال من...یه عاشق هیچ وقت عشقشو نفرین نمیکنه،هیچ وقتم فراموشش نمیکنه و همیشه دوسش داره.
لالایی
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانۀ جانم،گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به اواز شباهنگ
یادم آید:تو به من گفتی :
از این عشق حذر کن!
لحظه ای چند بر این آب نظر کن!
آب آیینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است
تا فراموش کنی،چندی از این شهر سفر کن!
با تو گفتم:حذر از عشق؟!ندانم
سفر از پیش تو هر گز نتوانم
نتوانم !
روز اول،که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی،من نرمیدم،نه گسستم
باز گفتم که تو:صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم!نتوانم
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب،ناله تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم آید که:دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم،نرمیدم
رفت در ظلمت غم،آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی از عاشق آزرده خبر هم
نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم؟؟
گل من
گل من گوش کن عزیزم گلدونت برات میخونه
تو کدوم باغ قشنگی ریشه هات زده جوونه؟
میدونم وسعت گلدون واسه تو کوچیک و تنگ بود
با تموم سادگیهاش واسه من اما قشنگ بود
گل من رفتی و گلدون میخونه برات،عروسک
تو به آرزوت رسیدی باغ خوشبختیت مبارک
اما گاهی من میترسم که تو اونجا خوش نباشی
نکنه غصه بیاد و گل من پژمرده باشی؛
گل من خبر نداری دل گلدونت میگیره
اگه تو پژمرده باشی گلدونت برات میمیره
گل من نگو که اونجا دل تو برام میگیره
گل من نگو شکستی گلدونت برات بمیره
نکنه لگد شه ساقه ت زیر پای هر غریبه
ساده دل نباش گل من که دنیا پر از فریبه
نکنه یه وقت شکستی آخ داره اشکام میریزه
نمیدونی خاطر تو واسه من چقدر عزیزه!
........
یادش بخیر.
اولین بار،اون این آهنگ رو واسم گذاشت،ساعت 11:30شب بود.
آهنگایی که به دستش میرسید رو میذاشت گوش کنم؟همش رو ضبط کرده،دارم.تو یکی دوتاش صداش هست،حتی دلم واسه صداش تنگ بشه میتونم اونارو گوش کنم تا یه لحظه از صداش رو بشنوم تا یه کمی از بی قراریهام کم کنم.
خیلی خوبه!!هم یه کمی از صداش رو دارم،هم عکساشو،بسه دیگه،مگه از خدا چی میخواستم؟ازش خواستم پیشم باشه،اونم گوش کرد و عکساشو بهم رسوند،بهم گفت همین قدر بسه واست....
بهم گفت اون نمیخواد باهات باشه،اما اگه تو میخوای این تنها راه شه،منم قبول کردم.
....
یادته گلم؟
یادته هر شب بهت شب بخیر میگفتم؟
اما دیگه نمیتونم...فقط بدون که هر صبح وقتی چشمای قشنگت رو باز میکنی،یادت باشه که شب قبل یکی به یاد تو چشماشو بسته.
.......
گل من باغچۀ نو مبارک.
امیدوارم روزی باغچه ت به یه باغ پر گل تبدیل بشه.
گل من فقط اینو بدون که گلدونت همیشه برات دعا میکنه،بدون که گلدونت میخواد بشنوه که تو خوشبختی و این واسش کافیه.
.............
این روزا دلم خیلی زود به زود میگیره،نمیدونم یه جورایی انگار با خودم درگیرم،نمیدونم دلم تنگه یا خسته...!
این امتحانای پایان ترم تابستونم که شروع شده،واسه اولین بار تو کل دورۀ تحصیلم حس درس خوندن رو ندارم،انگار زدم به بی خیالی.
دیروز خیلی روز بدی بود واسم،اصلاً چند وقته که غروب هر جمعه دقیقاً همون ساعتی که واسه بار آخر صداشو شنیدم دلم میگیره،انقدر دلم میگیره که تا یه سری حسابی گریه نکنم سبک نمیشم،بعد گریه انگار جون میگیرم،انگار تموم دلتنگیای یه هفته رو تخلیه کردم،به حرفای همۀ دوستای گلی که بهم زدن و واسم نوشتن خیلی فکر میکنم،عمل کردن بهشون خیلی واسم سخته،روزای خیلی سختی رو گذروندم،مخصوصاً اون روزای اول،اینقدر به خودم فشار آورده بودم که یه مدتی تنفس واسم سخت شده بود،قلبم درد میکرد،انگار عضله های قلبم میگرفت،جوری که نمیتونستم نفس بکشم،بیچاره مامان و بابام کلی سر این موضوع دل نگران بودن.
حالا بهترم،کمتر قلبم میگیره،انگار یواش یواش دارم به این وضع عادت میکنم.
نمیدونم تصمیمم واسه آینده م چیه؟شاید اگه مسئولیتم در مقابل بابا و مامانم نبود راحتتر تصمیم میگرفتم،اما الآن یه جورایی مرددَم،برام دعا کنید.
خدارو شکر این تابستونم داره تموم میشه،از تابستون بدم میاد(مخصوصاً تابستون امسال)اما عاشقونه پاییز رو دوست دارم،بیشتر به خاطر بارونش،بیصبرانه منتظر اومدن پاییزم.منتظر اون هوای سردش،منتظر رعد و برقاش،منتظر برگ ریزانش،من تو پاییز خیلی قدم میزنم،خیلی راه میرم،آخه صدای خش خش برگا بهم آرامش میده.
چند شبه که سر دلمو شیره می مالمو یه جورایی گولش میزنم تا بخوابه.دیگه شبا بهت SMSمیدم و میخوابم،میدونی چه جوری؟
مثه اون موقعها بهت شب بخیر میگم و کلی واست از روزی که گذروندم مینویسم،اما به جای دکمۀ Send دکمۀSave رو میزنم،بعد به دلم میگم که براش SMS فرستادم،اونم منتظر جوابش میمونه،میدونم تا جواب ندی نمیخوابه،واسه همین یکی از اون SMSهای شب بخیر اون موقع ت رو باز میکنم و واسه دلم میخونم،بعد بهش میگم حالا بخواب،دیدی بی وفا نیست و هنوزم دوست داره!دیدی جوابتو میده!
بهت گفتم اگه از پیشم بری دیوونه میشم،نگفتم؟گفتم اگه تنهام بذاری میمیرم،نگفتم؟
حالا دیدی؟دارم میشم یه دیوونه......
آره،همش تو خیالم با توام،باهات حرف میزنم،ازت مثه اون موقع یه دنیا سؤال میپرسم که تو بازم نمیتونی جوابمو بدی.
خیلی دوست دارم بدونم الآن چه حالی داری؟خوشحالی،نه؟
خوشحالی از اینکه اینطوری شدم؟خوشحالی میبینی دارم دیوونه میشم؟
حتماً میگی بی خیال،ما که داریم خوش میگذرونیم اونم هر طور زندگی میکنه به من ربطی نداره،بی خیالش.
آره،تو بیخیال باش،تو اصلاً فکر نکن که من چی میکشم،مثه اون موقع،فکر نکردی با رفتنت چی خواهم کشید... .
دیشب یه عالمه با عکسات حرف زدم،یه عالمه واست دعا کردم،بهت اطمینان دادم که خوشبخت میشی....مگه میشه خوشبخت نشی؟خدا تورو ازم گرفت،اون موقع به حرف دلم گوش نداد اما حالا باید گوش کنه،باید تورو خوشبخت کنه،باید مواظب تو باشه.
تو خوش باش،خوشحال باش،منم روزگارمو دارم میگذرونم،خوب یا بد فرقی نداره،مهم اینه که داره میگذره،این عمر لعنتی افتاده تو سرازیری و همینطوری داره میره.
سرنوشته دیگه،کاریش نمیشه کرد،باید منتظر بمونم ببینم دیگه برام چی نوشته؟...
چند شبه که سر دلمو شیره می مالم و یه جورایی گولش میزنم تا بخوابه.دیگه شبا بهت SMSمیدم و میخوابم،میدونی چه جوری؟
مثه اون موقعها بهت شب بخیر میگم و کلی واست از روزی که گذروندم مینویسم،اما به جای دکمۀ Send دکمۀSave رو میزنم،بعد به دلم میگم که براش SMS فرستادم،اونم منتظر جوابش میمونه،میدونم تا جواب ندی نمیخوابه،واسه همین یکی از اون SMSهای شب بخیر اون موقع ت رو باز میکنم و واسه دلم میخونم،بعد بهش میگم حالا بخواب،دیدی بی وفا نیست و هنوزم دوست داره!دیدی جوابتو میده!
بهت گفتم اگه از پیشم بری دیوونه میشم،نگفتم؟گفتم اگه تنهام بذاری میمیرم،نگفتم؟
حالا دیدی؟دارم میشم یه دیوونه......
آره،همش تو خیالم با توام،باهات حرف میزنم،ازت مثه اون موقع یه دنیا سؤال میپرسم که تو بازم نمیتونی جوابمو بدی.
خیلی دوست دارم بدونم الآن چه حالی داری؟خوشحالی،نه؟
خوشحالی از اینکه اینطوری شدم؟خوشحالی میبینی دارم دیوونه میشم؟
حتماً میگی بی خیال،ما که داریم خوش میگذرونیم اونم هر طور زندگی میکنه به من ربطی نداره،بی خیالش.
آره،تو بیخیال باش،تو اصلاً فکر نکن که من چی میکشم،مثه اون موقع،فکر نکردی با رفتنت چی خواهم کشید... .
دیشب یه عالمه با عکسات حرف زدم،یه عالمه واست دعا کردم،بهت اطمینان دادم که خوشبخت میشی....مگه میشه خوشبخت نشی؟خدا تورو ازم گرفت،اون موقع به حرف دلم گوش نداد اما حالا باید گوش کنه،باید تورو خوشبخت کنه،باید مواظب تو باشه.
تو خوش باش،خوشحال باش،منم روزگارمو دارم میگذرونم،خوب یا بد فرقی نداره،مهم اینه که داره میگذره،این عمر لعنتی افتاده تو سرازیری و همینطوری داره میره.
سرنوشته دیگه،کاریش نمیشه کرد،باید منتظر بمونم ببینم دیگه برام چی نوشته؟...
چند شبه که سر دلمو شیره می مالم و یه جورایی گولش میزنم تا بخوابه.دیگه شبا بهت SMSمیدم و میخوابم،میدونی چه جوری؟
مثه اون موقعها بهت شب بخیر میگم و کلی واست از روزی که گذروندم مینویسم،اما به جای دکمۀ Send دکمۀSave رو میزنم،بعد به دلم میگم که براش SMS فرستادم،اونم منتظر جوابش میمونه،میدونم تا جواب ندی نمیخوابه،واسه همین یکی از اون SMSهای شب بخیر اون موقع ت رو باز میکنم و واسه دلم میخونم،بعد بهش میگم حالا بخواب،دیدی بی وفا نیست و هنوزم دوست داره!دیدی جوابتو میده!
بهت گفتم اگه از پیشم بری دیوونه میشم،نگفتم؟گفتم اگه تنهام بذاری میمیرم،نگفتم؟
حالا دیدی؟دارم میشم یه دیوونه......
آره،همش تو خیالم با توام،باهات حرف میزنم،ازت مثه اون موقع یه دنیا سؤال میپرسم که تو بازم نمیتونی جوابمو بدی.
خیلی دوست دارم بدونم الآن چه حالی داری؟خوشحالی،نه؟
خوشحالی از اینکه اینطوری شدم؟خوشحالی میبینی دارم دیوونه میشم؟
حتماً میگی بی خیال،ما که داریم خوش میگذرونیم اونم هر طور زندگی میکنه به من ربطی نداره،بی خیالش.
آره،تو بیخیال باش،تو اصلاً فکر نکن که من چی میکشم،مثه اون موقع،فکر نکردی با رفتنت چی خواهم کشید... .
دیشب یه عالمه با عکسات حرف زدم،یه عالمه واست دعا کردم،بهت اطمینان دادم که خوشبخت میشی....مگه میشه خوشبخت نشی؟خدا تورو ازم گرفت،اون موقع به حرف دلم گوش نداد اما حالا باید گوش کنه،باید تورو خوشبخت کنه،باید مواظب تو باشه.
تو خوش باش،خوشحال باش،منم روزگارمو دارم میگذرونم،خوب یا بد فرقی نداره،مهم اینه که داره میگذره،این عمر لعنتی افتاده تو سرازیری و همینطوری داره میره.
سرنوشته دیگه،کاریش نمیشه کرد،باید منتظر بمونم ببینم دیگه برام چی نوشته؟...
چه دعایی کنمت بهتر از این : خنده هایت از ته دل ،گریه هایت از سر شوق...
لالالالا نخواب سودی نداره
همون بهتر که بشماری ستاره
همون بهتر که چشمات وا بمونه
که ماه غصه ش نشه،تنها بیداره....
لالالالا نخواب زندونه دنیا،
سر ناسازگاری داره با ما
بشیـن بازم دعا کن واســه اونکــه
ما رو اینجا گذاشت تنهای تنها....
لالالالا نخواب تـنـها میمونم
کـمک کن قدر چشمات رو بدونم
چرا چشمات پراز خشم عزیزم؟
مگه من مـــثل اون نامهربونم؟....
لالالالا نخواب ماه رو نگاه کن
من اسفندو میارم تو دعا کن
بگو برگرده پیش ما بمونه
کتاب حافظ رو بردار و واکن....
لالالالا نخواب سرما تو راهه
هـمیشه عمر خوشبختی کوتاهه
میگن با یه فرشته اونو دیدن
دروغه جون دریا اشتباهه...
لالالالا نخواب تلخه جدایی
کمر خم میشه زیر بی وفایی
تو بیدار باش همه تو خواب نازن
برای کی بخونم پس لالایی؟....
لالالالا نخواب تنهایی زرده
اگه طولانی شه مثله یه درده
اگه چشم انتظار باشی که هیچی
دروغ میگی به دل که بر میگرده...
لالالالا نخواب اشکت زلاله
مثله بارون پای نخل وصاله
من وتو،هم شبو هـم قلبو کشتیم،ولی اون چی؟
چقدر اون بی خیاله!
....
لالالالا نخواب دنیا خـسیسه
واسه کم آدمی خوب می نویسه
یکی لبهاش تو خوابم غرق خنده ست
یکی پلکهاش تو خوابم خیس خیسه
....
لالالالا نخواب عاشق یه سیبه
هـمیشه سرخ و تب دار و غریبه
تا اون بالاست رسیده ست اما تنهاست
پایین هم که بیفته بی نصیبه....
لالالالا اینم بود سرنوشتم
این از امروزم و این از گذشته ام
نمی خوابم تا تو برگردی یک روز
منم خواب رو واسه اون روز گذاشتم....
از اولم قسمتم جدایی بود،تو این سه سال هر بار که دریا میرفتم و 2تا قلب چسبیده بهم میکشیدم،بعدش تو دلم میگفتم یکی قلب منه و یکی قلب اون،هیچ وقت از هم جدا نمیشن،اما تو همین لحظه موج دریا می اومد و هر دو تاشونو پاک میکرد!دریا هم میدونست،همه میدونستن،فقط من بودم که خودمو زده بودم به ندونستن،هیچ وقت نخواستم به خودم بقبولونم که آخرش باید ازش جدا شم،نمیدونم چرا؟!!
رفت،رفت و با یه دنیا خاطره تنهام گذاشت،خیلی از هم دور بودیم،اون تبریز و من قزوین،اما خوبیش این بود که فکر میکردم دلامون بهم نزدیکه،ولی حالا چی؟
حالا دیگه دلامون داره دور میشه،دلمو گذاشتو خودش رفت،حتی برنگشت نگاه کنه که چی داره سر دلم میاد،دلکم دیگه رمق نداشت قدم از قدم برداره،فقط وایستاد و رفتنش رو نگاه کرد و اشک ریخت،و زیر لب میگفت:برو به سلامت،خوشبختیتو از خدا میخوام....
....
بدترین شب زندگیم تو این 21 سال عمرم شبی بود که قرار بود فرداییش بره خواستگاری،تا صبح نتونستم بخوابم،شب تولد حضرت ابوالفضل بود،من توسلم به حضرت ابوالفضله،اون شب تا صبح صداش کردم و قسمش دادم که از من نگیرش،اما.....
حدود صبح بود،فکر کنم ساعت 4بود که خوابم برد،تموم خاطرات و روزایی که با هم بودیم رو تو خواب دیدم،عین یه فیلم صحنه به صحنه و لحظه به لحظه ش رو دیدم.آخرای خوابم بود که دیدم دارم ازش جدا میشم،داشتم گریه میکردم و به پهنای صورتم اشک میریختم که بیدار شدم، به هق هق افتاده بودم...یادمه مادرجونم همیشه میگه گریه تو خواب خوبه......!
صبح که بیدار شدم فکرای جور واجور از سرم میگذشت،باورم نمیشد منم که این افکارو به ذهنم راه دادم!
نظرات ()







